دایم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دایم . [ ی ِ ] (ع ص ) دائم . همیشه . (دهار) (مهذب الاسماء). واجب . پایدار. (ترجمان القرآن جرجانی ). پیوسته . هموار. همواره : بر تو در سعادت هموار باز باد عیش تو باد دایم با یار مهربان . منوچهری . حاسد را هرگز آسایش نباشد که با تقدیر خدای تعالی دایم بجنگ باشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٣٩). پروین چو هفت خواهر خود دایم بنشسته اند پهلوی یکدیگر. ناصرخسرو. همی گوید بفعل خویش هرکس را ز ما دایم که من همچون تو ای بیهوش دیدستم فراوانها. ناصرخسرو. بدو گفتم آری چنین بود دایم یکی کند کان و یکی یافت گوهر. قطران . جستن خطای او خطر جان و تن بود دایم کند حذر ز خطر مردم خطیر. قطران . چو تیر هر جا ناخوانده گر همی نروم چرا که دایم سرکوفته چو پیکانم . مسعودسعد. چه بزرگ غبنی و عظیم عیبی باشد باقی را به فانی و دایم را به زایل فروختن . (کلیله و دمنه ). رفتار پادشاهی و جلال جهانداری در این خاندان بزرگ دایم و مؤبد و جاوید و مخلد گشته است . (کلیله و دمنه ). بسر چاه التفات نمود موشان سیه و سپید دید که بیخ آن شاخها دایم بی فتور می بریدند. (کلیله ودمنه ). و اگر کسی را گویند صد سال دایم در عذاب روزگار باید گذاشت ... تا نجات ابد یابی باید آن رنج اختیار کند. (کلیله و دمنه ). که دایم بدانش گراینده باش در بستگی را گشاینده باش . نظامی . چنین گفت با رایزن ترجمان که در سایه ٔ شاه دایم بمان . نظامی . چو من رفتم ترا خواهم که مانی چو سرو باغ دایم در جوانی . نظامی . جمالش باد دایم عالم افروز شبش معراج باد و روز نوروز. نظامی . از آن شد نام آن شهزاده پرویز که بودی دایم از هر کس پرآویز نظامی . با تو گنجی چنان روان دایم تو پی حبه ای دوان دایم . اوحدی . نفسی وقت بهارم طرف صحرا بود با رفیقی دو که دایم نتوان تنها بود. سعدی . چیست دوران ریاست که فلک باهمه قدر حاصل آنست که دایم نبود دورانش . سعدی . عجب داری ار بار ابرش برم که دایم به احسان و فضلش درم . سعدی . حسن تو دایم بدین قرار نماند مست تو جاوید در خمار نماند. سعدی . دایم خمار با می و خارست با رطب . ابن یمین . دلا دایم گدای کوی او باش بحکم آنکه دولت جاودان به . حافظ. و دایم در خدمت ایشان بودم . (انیس الطالبین نسخه ٔ کتابخانه مؤلف ص ٢٠٤). ترمیق ؛ دایم نگریستن بر ضعف . (تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الارب ). تدنیق ؛ دایم نگریستن بچیزی . ارها؛ دایم گردانیدن . (تاج المصادر بیهقی ). ادمان ؛ دایم کردن . ارهان ؛ دایم کردن . دایم داشتن . (منتهی الارب ). دایم شدن . الدام ؛ دایم شدن تب . الثاث ؛ دایم شدن باران .تنته ؛ دایم شدن آب و جز آن . دتون ؛ دایم شدن آب و جزآن . وصوب ؛ دایم شدن . ارباب ؛ دایم شدن . (تاج المصادربیهقی ). الحاح ؛ دایم باریدن ابر. پیوسته باریدن باران . (منتهی الارب ). امتهان ؛ دایم بکار داشتن چیزی را.اقراء؛ دایم داشتن : دایم داشتن جل بر پشت ستور. ادامة؛ دایم داشتن . اقامة؛ دایم داشتن . (تاج المصادر بیهقی ). ظل ظلیل ؛ سایه ٔ دایم و پیوسته . ♦ حمای دایم ؛ تب متصل و بدون فترت . تب که پیوسته آید و فاصله ندهد و نگسلد. تب لازم . تب که از تن نگسلد و همیشه باشد. ◄ آرمیده .