دب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دَ) [ ع. ] (مص ل.)<BR>۱- نرم رفتن.<BR>۲- سرایت کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دُ بّ) [ ع. ] (اِ.) خرس. ج. ادباب.
(دَ) [ ع. ] (مص ل.) ۱- نرم رفتن. ۲- سرایت کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دب . [ دَب ب ] (ع مص ) نرم رفتن . (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ). آهسته و به تنهائی راندن . (زوزنی ).آهسته خرامیدن . و قولهم : هو اکذب من دب و درج ؛ یعنی کاذب ترین زندگان و مردگان است . (منتهی الارب ). ◄ سرایت کردن شراب و بیماری در بدن . (منتهی الارب ). سرایت کردن شراب و بیماری در جسم . (آنندراج ). ♦ دب السم ؛ زهر راه یافت . (از دزی ج ١ ص ٤٢١). ◄ سرایت کردن کهنگی در جامه . ◄ سرایت کردن سخن چینی و ایذای کسی . (منتهی الارب ).
دب . [ دَ ] (اِ) نگاه داشتن . (برهان ) (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ). نگاهداشت بود. (جهانگیری ). نگهداشت . (آنندراج ). ◄ جهانیدن اسب را گویند بلغت هندی . (برهان ) (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ).
دب . [ دَ ] (اِ) دف . دپ . چنبره ٔ پوست بر او کشیده است که بازیگران و سازندگان دارند. رجوع به دف شود.
واژگان فارسی سره واژهدان
خرس