دبغ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دَ) [ ع. ] (مص م.)<BR>۱- پیراستن پوست.<BR>۲- رنگ سبز دادن جامه را.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دَ) [ ع. ] (مص م.) ۱- پیراستن پوست. ۲- رنگ سبز دادن جامه را.
(دِ) [ ع. ] (اِ.) آن چه با آن پوست را پیرایند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دبغ. [ دِ ] (ع اِ) آنچه به وی پوست پیرایند. (منتهی الارب ). آنچه بدان پوست پیرایند یعنی دباغی کنند پوست را. آنچه بدان پوست نرم کنند پیراستن را. دِبغَة.
دبغ. [ دَ ] (ع مص ) پیراستن پوست را. (منتهی الارب ). پاک کردن پوست . پیراستن جلد. دباغة. (منتهی الارب ). پوست پیراستن . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). دِباغ . (منتهی الارب ). ◄ رنگ سبز دادن جامه را. و فی الحدیث : دباغها طهورها. (منتهی الارب ).
دبغ. [ دَ ] (ع مص ) تقویت کردن . نیرومند ساختن : الکرفس یدبغ المعده . الحصرم یدبغ المعده و یقوی البدن . فان کان یرید دبغ المعدة التی ضعفت من الرطوبة. و هو دابغ للمعدة لمرارته و عفوصته . (دزی ج ١ ص ٤٢٣).