دبنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دَ بَ) (ص.) (عا.) احمق، کودن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دَ بَ) (ص.) (عا.) احمق، کودن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دبنگ . [ دَ ب َ ] (ص ) در تداول عامه، سخت احمق . بی مغز. دشنام گونه ای است مر احمق را. نادان . ابله . گول . مرد ابله و بداندام . (آنندراج ). مردم مجدر و بدشکل و تنبل . (ناظم الاطباء). تبنگ . کودک قوی البدن و صحیح الاعضاء. (شعوری ) : تا رشته به دست این دبنگ است این قافله تا به حشر لنگ است . پرورد روزگار دون پرور هر کجا مردکی دبنگ بود. ابولفرد نصیرای (از آنندراج ).
مترادف و متضاد واژهدان
احمق، کانا، کودن بیهوش، گیج، مست (متضاد: هوشیار)