دخت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دخت . [ دُ ] (اِ) مخفف دختر. (جهانگیری ) (برهان ) (غیاث اللغات ) (لغت محلی شوشتر). دختر. (از آنندراج ). فرزند ماده . (یادداشت مؤلف ). بنت . سلیلة. (منتهی الارب ) : همچنان سرمه که دخت خوبروی هم بسان گرد بردارد ز اوی گرچه هر روز اندکی برداردش بافدم روزی بپایان آردش . رودکی . سر بانوان دخت کورنگ شاه درین باغ بنشسته مانند ماه . فردوسی . مرا گفت جز دخت خاتون مخواه نزیبد پرستار هم جفت شاه . فردوسی . چو دیدند پیران رخ دخت شاه درخشان ازو خانه و تاج و گاه . فردوسی . بدان پهلوان داد آن دخت خویش برآنسان که بوده ست آیین و کیش . فردوسی . هرگز این دخت بسودن نتواند عزبی . منوچهری . مگر دخت مرا با من سپاری وگرنه خون کنم دریا بزاری . فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). دخت ظهور غیب احد احمد ناموس حق و صندق اسرارش . ناصرخسرو. عیسی آنک پیش کعبه بسته چون احرامیان چادری کان دستریس دخت عمران آمده . خاقانی . ترسان عروس ملک چو دخت فراسیاب در ظل پهلوان تهمتن کمین گریخت . خاقانی . چنان در کیش عیسی شد بدو شاد که دخت خویش مریم را بدو داد. نظامی . پری دختی پری بگذار ماهی بزیر مقنعه صاحب کلاهی . نظامی . گدایی که از پادشه خواست دخت قفا خورد و سودای بیهوده پخت . سعدی (بوستان ). این کلمه بعنوان مزید مؤخر به اسامی خاص پیوندد چون : آذرمی دخت . پوران دخت . توران دخت . سیمین دخت . شهین دخت . مادردخت . به دخت . بیدخت ؛ ستاره ٔ زهره . علت آنکه این ستاره را بیدخت یا بذخت نامیده اند اینست که واژه بقول شفتلویتز دانشمند آلمانی از بغدخت مشتق شده یعنی دختر بغ (دختر خدا) و بیدخت ناهید، یعنی ناهید دختر بغ. این نام پارسی است چه جزء اول آن همان «بغه » اوستا و «بگا» پارسی باستان و بغ پارسی است و جزء دوم از ریشه دوگذر یا دوگدر اوستا و دوهیترو دخت پهلوی که امروز نیز در پارسی دخت و دختر و درلهجه گیلکی «دِتِر» گفته میشود. (مزدیسنا ص ٣٣٠). ◄ زدن جانوران را به تیر و کمان . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ). اما ظاهراً با عنایت به معنی دوختن و شاید مخفف آن «دختن » این معنی را متذکر شده است . رجوع به دوختن شود. ◄ چسبانیدن تخته های در و امثال آن بیکدیگر با میخ . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ). رجوع به دوختن شود. ◄ دوشیدن گاو و گاومیش و گوسفند. (لغت محلی شوشتر). رجوع به دوختن در معنی دوشیدن شود.