دخم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دخم . [ دَ ] (ع مص ) بزور راندن . (منتهی الارب ). سخت سپوختن . ◄ از جای برکندن چیزی را. ◄ آرمیدن با زن . (از منتهی الارب ).
دخم . [ دَ ] (اِ) دخمه . مقبره . سردابه که مرده را در آن جای دهند. (از برهان ). سردابه را گویند که مردگانرا در آنجا جای دهند. (جهانگیری ) : چنین گفت با من ستاره شمار که رستم کند دخم سام سوار. اسدی . رجوع به دخمه شود.