دخول
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دُ) [ ع. ] (مص ل.) داخل شدن، درآمدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دُ) [ ع. ] (مص ل.) داخل شدن، درآمدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دخول . [ دَ ] (اِخ ) نام موضعی است . نام وادیی است به زمین یمامه ... خارزنجی گوید چاه پاکیزه ٔ پرآب است و نصر گفته است دخول موضعی است در دیار بنی ابی بکربن کلاب و ابوسعید در شرح قصیده ٔ امروءالقیس گوید دخول و حومل و مقراة و توضح میان امرة و اسودالعین اند و گفته اند که آن از آبهای عمروبن کلاب است ... (معجم البلدان ). ♦ ذات الدخول ؛ پشته ای است در دیار بنی سلیم . (معجم البلدان ).
دخول . [ دُ ] (ع مص ) درآمدن . مقابل خروج . درآمد. درشدن . (تاج المصادر بیهقی ). ولوج . تولج . مدخل . (المصادر زوزنی ) (منتهی الارب ) : حکما گفته اند... بلا گرچه مقدور از ابواب دخول آن احتراز واجب . (گلستان سعدی ). نشسته بودم و خاطر به خویشتن مشغول در سرای بهم بسته از خروج و دخول . سعدی . ♦ اذن دخول ؛ اجازه ٔ درآمدن . ۩ در اصطلاح دعاگونه کلماتی که هنگام ورود به مقابر متبرکه ٔ امامان یا امامزادگان خوانند و دعا معمولاً با این جملات آغاز شود: باذن اﷲ و اذن رسوله و اذن خلفائه ادخل هذا البیت ... ◄ درآوردن کسی را. (منتهی الارب ). ادخال . ◄ درآمیختن با زن . ◄ (اِ) بریدگی . تشریف : ورقه [ ورق الجریر ] رقاق فیها تشریف و دخول فی جوانبها کبیر شدیدالحراقة. (ابن البیطار).
دخول . [دُ ] (اِ) در اصطلاح موسیقی از دستگاهی به دستگاه دیگر رفتن . یا از گوشه ٔ دستگاه بخود دستگاه بازگشتن .
فرهنگ طیفی واژهدان
حرکت به درون، ورود، نفوذ، تراوش، نشر، اشباع داخل یکدیگر شدن، تداخل، آمیختگی تراوش، قلیان، دفع بدنی، تخلیه نشر، سرایت، پراکندگی، تفرق اشباع، فراگیری، حضور افتتاح ورودی، راه ورودی، مدخل، آستانه، راه اختلال، مزاحمت، تهاجم، یورش، هجوم، تعدی، تجاوز، حمله، تک نفوذی، تسخیر واردات، تجارت مکش، پذیرش بلیط، مجوز ورود، مجوز (اجازه) بهدرون فروبردن، ادخال، فروکنش جماع اسمز، انتقال اذن دخول، اجازه تو، درون حلول
واژگان فارسی سره واژهدان
گام نهادن، درونشد، درون شدن، پانهادن، پانهادگی