دخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دخ . [ دَ ] (ص ) نیکو را گویند. (جهانگیری ). خوب و نیکو. (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا) (از ناظم الاطباء). در زبان لوتره گویان زمان و مکان سوزنی به معنی نیکو مقابل زشت بوده است . (یادداشت مؤلف ) : همیشه تا که بود زیف زشت و دخ نیکو بلفظ لوتره گویان یاوه گوی کرخ ز چرخ باد همه شغل دشمنان تو زیف ز بخت باد همه کار دوستان تو دخ . سوزنی . ◄ سره . (جهانگیری ). سره و خلاصه ٔ هر چیزی . (برهان ). خلاصه و گزیده از هر چیز. (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) فوج . (جهانگیری ). فوج و صف . (برهان ) (از آنندراج ). گروه و جماعت و فرقه و فوج . (از ناظم الاطباء) : همچو امواج بحر لشکرشان متعاقب همی رسد دخ دخ . نزاری (از جهانگیری ).
دخ . [ دُ ] (اِ) مخفف دختر است . (جهانگیری ) (برهان ). به معنی دخت است که مخفف دختر باشد. (آنندراج ) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء) : در چمن دلبری سروقدی ماهرخ چون تو ندیده ست کس هیچ پریچهره دخ . شهاب الدین عبداﷲ (از جهانگیری ). ◄ گیاهی باشد که از میان آب بروید و از آن حصیر ببافند. (جهانگیری ) (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا). گیا لوخ که از آن حصیر بافند. (ناظم الاطباء). گیاهی است که آنرابسان فرش در مسجدها و جز آن گسترانند. پرده نیز برای دفع مگس از آن کنند. دوخ . بَردِی . کبابی . زیخ . رخ .لخ . پیزر. حفا. اسل . لمض . غریف . کبانی . زیغ : گفتا ددده گز حصصیری سره را چند نه از ککنب از دددخ وز نه نه نه نال . انوری . روی مرا هجر کرد زردتر از زر گردن من عشق کرد نرم تر از دخ . شاکربخاری (از صحاح الفرس ).
دخ . [ دَخ خ / دُخ خ ] (ع اِ)دود. دخان . (از اقرب الموارد). رجوع به دخان شود.