دده
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دَ دَ) [ تُر. ] (اِ.) پرستار کودک که زن باشد. ج. ددگان، دادگان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دَ دَ) [ تُر. ] (اِ.) پرستار کودک که زن باشد. ج. ددگان، دادگان.
(دَ دِ) [ په. ] (اِ.) ۱- جانور درنده. ۲- قلندر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دده . [ دَ دَ / دِ ] (اِ) سبع. (دهار) (ترجمان القرآن جرجانی ). جانور دشتی بود. (اوبهی ). درنده . جانور درنده . دد. (برهان ). وحش . جانور درنده از بهایم . مقابل دام . (از شرفنامه ). چارپایه که درنده باشد مثل شیر و غیره . (غیاث ). ج، ددگان : معاویة السلمی گفت یا رسول اﷲ دشمن اندر حصار چنان بود که دده اندر سوراخ . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). عهد و میثاق باز تازه کنیم از سحرگاه تا بوقت نماز باز پدواز خویش بازشویم چون دده باز جنبد از پدواز. آغاجی . خروشی برآمد ز آتشکده که بر تخت اگر شاه باشد دده ... فردوسی . بزد نیزه ای بر میان دده که شد سنگ خارا بخون آژده . فردوسی . بداغی جگرشان کنی آژده که بخشایش آرد بر ایشان دده . فردوسی . بیابان بی آب و راه دده سراپرده ای دید جایی زده . فردوسی . بجایی رسیدی که مرغ و دده زنند از پس و پیش تختت رده . فردوسی . چه بوی چون ستور و دیو و دده چار میخ اندرین گدای کده . سنائی . چویعقوب دلخسته ٔ غمزده غریوید بسیار با آن دده . شمسی (یوسف و زلیخا). نیمه ٔ خم نهاده بر سر او تا دده کم شود شناور او. نظامی . در مرداری ز گرگ تا شیر کرده دده ٔ دواشکمی سیر. نظامی . همان نسبت آدمی تا دده برآن رودها شد یکایک زده . نظامی . که یارب که پرورد خواهد ترا کدامین دده خورد خواهد ترا. نظامی . گاه حیوان قاصد خونت شده گه سر خود را بدندان دده . مولوی . شیر و خرس و یوز و هر گرگ و دده گردبرگرد تو شب گرد آمده . مولوی . از جهاز ابرهه همچون دده آن فقیران عرب منعم شده . مولوی . حجر؛ سوراخ دده و خزنده . هجهجة؛ بانگ برزدن بر دده .حجران ؛ سوراخ دده و خزنده . جهجهة، بانگ برزدن بر دده تا بازداشته شود. جارحة؛ شکاری از مرغ و دده . (منتهی الارب ). ♦ مرغ و دده ؛ پرنده و درنده : بجایی رسیدی که مرغ و دده زنند از بر تخت پیشت رده . فردوسی . ♦ مرغ و دام و دده ؛ پرنده و چرنده و درنده : شبی قیرگون ماه پنهان شده بخواب اندرون مرغ و دام و دده . فردوسی . ♦ دیو و دده ؛ مردم وحشی و درندگان : نه مردم شمر بل ز دیو و دده دلی کو نباشد بدرد آزده . فردوسی . ◄ بمناسبت، مجسمه ٔ دده . مجسمه ٔ وحش . تندیس حیوانات درنده : همان چند زرین و سیمین دده ز گوهر بر و چشمشان آزده . فردوسی (شاهنامه چ دبیرسیاقی ج ٥ ص ٢٤٧٠). بی اندازه زرین و سیمین دده درون مشک و بیرون بزر آزده . اسدی . ز سیم و ز زر مرغ و پیل و دده بنیرنگ کرده روان بر رده . اسدی . ◄ بیابان پر از شکار. (لغت محلی شوشتر).
دده . [ دَ دَ ] (ترکی، اِ)کنیز را گویند که فرزندان کلان می کند. (برهان ). مربیه ٔ طفل از اطفال اعیان . زنی که تربیت طفلی کند. مقابل لله یعنی مردی که بدین کار مأمور باشد. در تداول گویند: من لله و دده ٔ او نیستم ؛ یعنی مربی یا مربیه ٔاو نیستم . امه ٔ سیاه پوست . صورتی از دادا. مقابل لالا. کنیز. مقابل کاکا یعنی عبد سیاه پوست . بنده ٔ سیاه مادینه . کنیز سیاه زرخرید. وصیفه . جاریه . داه . خطاب کنیزکان عموماً و کنیزی که طفلی را بزرگ کرده است خصوصاً. (از لغت محلی شوشتر). ◄ خواهر. (لغت محلی شوشتر). ◄ قلندر را نیز گویند. (برهان ) (لغت محلی شوشتر). صاحب آنندراج گوید: پیر مرشدرا دده گویند و آن را در اصل مشتق از دادا بود که به معنی خدمتکار پیر باشد و مخفف آن دده باشد مانند اشتقاق لله از لالا. (از آنندراج ). از راه اکرام و تعظیم درویشان را نیز گویند. (شعوری ج ١ ص ٤٢٦). ◄ در ترکی به معنی جد نیز هست . (شعوری ج ١ ص ٤٢١).
دده . [ دَ دَ ] (اِخ ) فاضل افندی او راست : لجةالفوائد و رسالة فی السیاسة الشرعیة. (کشف الظنون ).
مترادف و متضاد واژهدان
آباجی، آبجی، باجی، خواهر، همشیره جد، دایی، کاکا کنیز