در
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (اِ.) دره: (کوه).<br>
فرهنگ فارسی معین
(دَ رّ) [ ع. ] (اِ.) ۱- شیر، فراوانی شیر. ۲- نیکی، نیکی بسیار. ۳- غنیمت.
(دُ رّ) [ ع. ] (اِ.) مروارید. ج. دُرَر.
(~.) (اِ.) پشه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
در. [ دَرر ] (اِخ ) آبگیریست در دیار بنی سلیم . آب آن در تمام بهارگاه بماند. (معجم البلدان ). پارگینی است به دیار بنی سلیم . (منتهی الارب ).
در. [ دَ / دِ ] (اِمص ) ریشه ٔ فعل دریدن . (برهان ) (جهانگیری ). حاصل بالمصدر دریدن آمده است . (آنندراج ). ◄ (فعل امر) امر از دریدن به معنی پاره کردن . (از جهانگیری ) (از برهان ). ◄ (نف مرخم ) مخفف درنده . پاره کننده . اما در این معنی همیشه بصورت ترکیب آید: ♦ اژدردر ؛ پاره کننده ٔ اژدها. ♦ پرده در ؛ هتاک . مقابل پرده پوش : دلا پرده تنگست یارم تو باش ز پرده دران پرده دارم توباش . نظامی . رجوع به پرده در شود. ♦ حیه در ؛ پاره کننده ٔ مار. حیدر. رجوع به حیدر شود. ♦ صفدر ؛ صف شکن . برهم زننده ٔ صف . رجوع به صفدر شود. ♦ مردم در ؛ پاره کننده ٔ مردم : خر باربر به که شیر مردم در. (گلستان ).
در. [ دَرر ] (ع اِ)خون . ◄ شیر. ◄ بسیاری شیر. ◄ غنیمت . ◄ خوبی . نیکویی . (منتهی الارب ). نیکی . خیر. کارنیکو. (آنندراج ). و از اینجا گویند: ﷲ درک ؛ یعنی خدای راست خوبی و نیکویی تو، نیکیت فزون، خدایت نیکی دهاد. و ﷲ دره، ای عمله و خیره ؛ خدای راست خیر و نیکوی او. و کذا در مدح : ﷲ درک من رجل . و در ذم : لا در دره ؛ ای لا کثر خیره . و نیز ﷲ درکم ؛ خیر باد شما را. و نیز گویند ﷲ در قائل ؛ نیک باد گوینده را. خدا گوینده را نیکی دهاد : هر نکته ای که گفتم در وصف آن شمایل هر کس شنید گفت اﷲ در قائل . حافظ.
مترادف و متضاد واژهدان
باب، درب، دروازه اندر، تو، داخل، درون، مدخل سرپوش، سر پشه دره
واژگان فارسی سره واژهدان
مروارید