در دم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دَ دَ) (ق مر.) بی درنگ، همان دم، در زمان، فوراً.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دَ دَ) (ق مر.) بی درنگ، همان دم، در زمان، فوراً.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دردم . [ دِ دِ ] (ع ص ) زنی که به شب آمد و رفت نماید. ◄ ناقة دردم ؛ شتر ماده ٔ کلان سال، و میم آن زائد است . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ویا ماده شتری که دندانهای او به «دردر» و ریشه ٔ آن رسیده باشد. (از منتهی الارب ). و رجوع به درداء شود.
دردم . [ دَ دَ ] (ق مرکب ) فوراً. فی الفور. درزمان . درساعت . دروقت . همان دم . حالی . بی درنگ . برفور : نگون اندرآمد شماساس گرد بیفتاد بر جای ودردم بمرد. فردوسی . برون رفتم از جامه دردم چو شیر که ترسیدم از زجر برنا و پیر. سعدی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی