در زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
در زدن . [ دَ زَ دَ ] (مص مرکب ) (از: در، باب + زدن، مصدر) دق الباب . دق الباب کردن . کوفتن و زدن در. حلقه بر در کوفتن . (ناظم الاطباء). در زدن برای دو چیز می باشد، یکی آنکه آنکس در را واکند تا این کس درون خانه آید، دوم آنکه صاحب خانه بیرون آید و با این کس بر خورد. (ازآنندراج ). ◄ کوبیدن در کسی به منظور حاجت نزد وی بردن یا تقاضای یاری از وی کردن یا در هدفی به وی پیوستن و ابراز خدمت کردن به وی : از بس که زدم در سحرگاه آخر در آسمان شکستم . خاقانی . در توحید زن کآوازه داری چرا رسم مغان را تازه داری . نظامی . در گردون به خواهشهای ناممکن مزن چندین مخواه از وی سر زلف ایاز و بخت محمودی . درویش واله هروی (از آنندراج ). همیشه پیشه ٔ من عجز و کار اوست استغنا ز گلچین در زدن می آید و از باغبان بستن . ابوطالب کلیم (از آنندراج ). سر نمی پیچم ز خدمت گرچه قابل نیستم حلقه ٔماه است در گوشم در شب می زنم . حکیم عطائی (از آنندراج ). ♦ در حجره ٔ کسی زدن ؛ حاجت نزد وی بردن : شب دراز دو چشمم بر آستان امید که بامداد در حجره میزند مأمول . سعدی . ♦ در کسی را زدن ؛ کنایه از حاجت نزدوی بردن : تو در خلق می زنی همه وقت لاجرم بی نصیب از این بابی . سعدی .
درزدن . [ دَ زَ دَ ] (مص مرکب ) زدن . ضرب : ای خردمند هوش دار که خلق بس به اسداس در زدند اخماس . ناصرخسرو. به قندیل قدیمان در زدن سنگ به کالای یتیمان برزدن چنگ . نظامی . ♦ آتش درزدن ؛ آتش افروختن : گویی که در زدند هزاران جای آتش بگرد خرمن نیلوفر. ناصرخسرو. گفتند یا موسی فلان گیاه بیاور و آتش درزن تا آن گوساله سوخته شود. (قصص الانبیاء ص ١١٥). گفتم آتش درزنم آفاق را گفت سعدی درنگیرد با منت . سعدی . ♦ چنگ درزدن ؛ دست درزدن . گرفتن به دست : به هر شاخ گلی کو درزند چنگ بجای گل ببارد بر سرش سنگ . نظامی . ور سکه ٔ تو زنند بر سنگ کس درنزند بسیم در چنگ . نظامی . ۩ پنجه انداختن و فروبردن پنجه ها را بهم در کُشتی . و رجوع به چنگ درزدن در ردیف خود شود. ♦ دست درزدن به چیزی ؛ دست یازیدن به چیزی . دست بردن به چیزی : در زین عنایت تو فتراکی هست تا درزند این بنده به فتراک تو دست . ؟ (از سندبادنامه ص ٧٦). ◄ فرو بردن . (یادداشت مرحوم دهخدا). ♦ سر درزدن در چیزی ؛ سر فروبردن : قمریک طوق دار گوئی سر درزده ست در شبه گون خاتمی، حلقه ٔ او بی نگین . منوچهری . ◄ جدا ساختن : هر آنکس که از باره سر برزدی زمانه سرش را همی درزدی . فردوسی .