در نوردیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درنوردیدن . [ دَ ن َ وَ دی دَ ] (مص مرکب ) پیچیدن و قطع کردن . (از آنندراج ). درنوشتن گسترده ای را. لوله کردن . درپیچیدن . طی . طی کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا). تا کردن . ورمالیدن . با هم پیچیدن و درنوردن کنانیدن . (ناظم الاطباء). جمع کردن .خلاف گستردن . برچیدن . ادراج . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). تدریج . (دهار). لف . (منتهی الارب ) : همی فرش پرندین درنوردد شمال اکنون ز هر کوهی و غاری . ناصرخسرو. هر فرش که گستری ز حشمت ممکن نشود که درنوردند. مسعودسعد. فرشی گستردمت از دوستی باز که فرمودت کاندر نورد. مسعودسعد. اگر بساط دست اجل درنوردد چهار بالش ملک عاطل و ضایع ماند. (سندبادنامه ص ٣٧). عرش را دیده برفروز ز نور فرش را شقه درنورد ز دور. نظامی . خیز و بساط فلکی درنورد زآنکه وفا نیست در این تخته نرد. نظامی . سخن را بر سعادت ختم کردم ورق کاینجا رساندم درنوردم . نظامی . بعد از مفارقت او عزم و نیت جزم که به قیمت زندگانی فرش هوس درنوردم و گرد مجالست نگردم . (گلستان سعدی ). طریق صواب آنست که با این پسر گرد طمع نگردی و فرش ولع درنوردی . (گلستان سعدی ). بساط حقوق نعمت سالیان درنوردد. (گلستان سعدی ). یا دل بنهی به جور و بیداد یا قصه ٔ عشق درنوردی . سعدی . اگر با خوبرویان می نشینی بساط نیکنامی درنوردی . سعدی . بساط عیش یاران درنوردند طرب در خانه ٔ ما بدشگون است . طالب آملی (از آنندراج ). انطواء؛ درنوردیده شدن . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ). تدریج، درجان، دروج ؛ درنوردیدن نامه را. درج ؛ درنوردیدن کتاب . کبن، درنوردیدن درون رویه ٔ جامه را پس دوختن . (از منتهی الارب ). ◄ نوردیدن . پیمودن . طی کردن . بریدن، چنانکه راهی را. پیمودن با پای و با سرعت راهی و مسافتی را. (یادداشت مرحوم دهخدا).عبور کردن . درنوشتن . بگذاشتن . قطع کردن مسافت و شتابانه پیمودن زمین یا راه یا هامون و مانند اینها. درهم پیچیدن : فرستاده را گفت ره درنورد نباید که یابد ترا باد و گرد. فردوسی . گران گرز برداشت از پیش زین تو گفتی همی درنوردد زمین . فردوسی . بشد با زبانی پر از آفرین تو گفتی همی درنوردد زمین . فردوسی . بیابان درنورد و کوه بگذار منازلها بکوب و راه بگسل . منوچهری . چرا باز تیره کند ماه و تیر زمین درنوردد چو نامه ٔ دبیر. اسدی . زمین گفتی از وی بگردد همی سمندش جهان درنوردد همی . اسدی . گر در جهان بگردی وآفاق درنوردی صورت بدین شگرفی در کفر و دین نباشد. سعدی . و رجوع به نوردیدن شود. ◄ درنوردیدن کین یا پیکار و مانند اینها. در هم پیچیدن طومار یا دفتر پیکار یا کین، و به مجاز، ترک مخاصمه کردن . بر کناری نهادن دشمنی یا جنگ . ترک خصومت . کنار گذاردن جنگ : بدان تا بفرمایدم تا زمین ببخشیم و پس درنوردیم کین . فردوسی . اگر درنوردی تو پیکار ما بخوبی بیندیشی از کار ما. فردوسی .