در کوفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
در کوفتن . [ دَ ت َ ] (مص مرکب ) در کوبیدن . کوفتن در. دق الباب کردن . در زدن : در من چه کوبی ره من چه گیری چه آرام گیرد دلت با چنانی . فرخی (از آنندراج ). انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت . ناصرخسرو. به پیغمبری کوبم آنگه درش که خوانده خدا نیز پیغمبرش . نظامی (از آنندراج ). در کاخ بداعتقادی مکوب خس شبهه از کوی نیت بروب . نورالدین ظهوری (از آنندراج ). رجوع به درکوبیدن شود.