در یتیم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
در یتیم . [ دُرْ رِ ی َ ] (اِ مرکب ) کنایه از مروارید بزرگ است که یک دانه تنها در صدف باشد. (برهان ). مروارید بزرگ و آبدار که در صدف همین یک دانه تنها پیدا شده باشد. (غیاث ) (آنندراج ). مروارید بی همتا. مروارید بی بها. مروارید فرید. مروارید بی نظیر. در کم نظیر. دره ٔ یتیمه . در یکتا : ز فضل و جود اجل «زین دین » سخن گویم سخن چه در یتیم اوفتد گه تنظیم . سوزنی . ز بحر خاطر من گاه گاه و پیوسته ثنای مجلس او باد همچو در یتیم . سوزنی . نسیم بر قلم مشکبار ساحر تو به ساحری شبه ریزد بقدر در یتیم . سوزنی . پس لاف زند که در یتیم دارم و ندارد. (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص ٢٩٥). پای سهیل از سر نطع ادیم لعل فشان بر سر در یتیم . نظامی . ولی نعمت ریاحین را نسیمم ولی عهد شکر در یتیمم . نظامی . که می گردد حریر اینجا گلیمی سفالی می شود در یتیمی . عطار. او چنین پیریست کش آغاز نیست با چنین در یتیم انباز نیست . مولوی . یک سواره میرود شاه عظیم در کف طفلان چنین در یتیم . مولوی . دی بر رسته ٔ صرافان من بر در تیم کودکی دیدم پاکیزه تر از در یتیم . مولوی (مسعودی رازی ). در یتیم گوهر یکدانه را ز اشک جزع دو دیده پر ز عقیق یمان شود. سعدی . اوجوهر است گوصدفش در جهان مباش در یتیم را همه کس مشتری بود. سعدی . ◄ (اِخ ) کنایه از حضرت رسالت پناه صلوات اﷲ علیه و آله . (از برهان ) : لیک در سیمای آن در یتیم دیده ام آثار لطفت ای کریم . مولوی .