درآوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درآوردن . [ دَ وَ دَ ] (مص مرکب ) داخل کردن . فروبردن . وارد کردن . بدرون بردن . سپوختن . غرقه کردن . ادخال . (دهار). ایراد. ایلاج . (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). غَلغلة. (منتهی الارب ). مُدخَل . (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ): ادمان، اسلاک، سلک، لحک، ملاحکة؛ درآوردن چیزی را در چیزی . (از منتهی الارب ). اسواء؛ تمام درآوردن چیزی را در چیزی . اصلاء؛ در آتش درآوردن . (دهار). اقحام ؛ درآوردن چیزی در چیزی بعنف . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). تلحیف ؛ درآوردن نره در اطراف شرم . سلک ؛ درآوردن دست خود را در جیب . شصر؛ چوب شصار در سوراخ بینی ناقه درآوردن . (از منتهی الارب ). ♦ به انگشت درآوردن ؛ در انگشت کردن . به انگشت درکردن : نخستین کسی که انگشتری کرد و به انگشت درآورد، جمشید بود. (نوروزنامه ). ◄ درهم کردن ؛ ادغام ؛ درآوردن حرف در حرف . (دهار). ◄ داخل کردن . وارد کردن . به حضور آوردن . به درون بردن : از آن مرغزار اسب بیژن براند به خیمه درآورد و روزی بماند. فردوسی . درآورد لشکر به ایران زمین شه کافران دل پراکنده کین . فردوسی . ازین بند و زندان بناچار و چار همان کش درآورد بیرون برد. ناصرخسرو. نجاشی گفت : ایشان را درآرید، جعفر طیار با یاران خویشتن درآمدند.(قصص الانبیاء ص ٣٢٦). فرعون کس فرستاد که کیست ؟ گفتند: موسی است . گفت : درآریدشان . (قصص الانبیاء ص ٩٩). هر صبح پای صبر به دامن درآوردم پرگار عجز گرد سر و تن درآورم . خاقانی . پسر بر خر نشست و در جوی رفت و به گردابی عمیق درآورد، ناگاه تلاطم امواج و تراکم افواج سیلاب دررسید. (سندبادنامه ص ١١٥). به هر مجلس که شهدت خوان درآرد به صورتهای مومین جان درآرد. نظامی . بفرمودش درآوردن به درگاه ز دلگرمی بجوش آمد دل شاه . نظامی . بفرمود آنگهی کو را درآرید ورا چندین زمان بر در ندارید. نظامی . به خلق و فریبش گریبان کشید به خانه درآوردش و خوان کشید. سعدی . درویش را ضرورتی پیش آمد، کسی گفت : فلان نعمتی دارد بی قیاس ... گفت : من او را ندانم ... دستش گرفت تا به منزل آن شخص درآورد. (گلستان سعدی ). چندانکه مقربان آن حضرت بر حال من وقوف یافتند و به اکرام درآوردند و برتر مقامی معین کردند. (گلستان سعدی ). پس به کشتی درآوردند و روان شدند. (گلستان سعدی ). اکراس ؛ درآوردن بزغالگان را در کرس . (از منتهی الارب ). تحَفیف، حَف ّ؛ گرد چیزی درآوردن . تصلیة؛ در آتش درآوردن سوختن را. (دهار). هبوط؛ درآوردن در شهری . (از منتهی الارب ). ♦ از در درآوردن ؛ از راه درآوردن . (آنندراج ). از راه وارد کردن . داخل کردن : بعد از هزار سال همانی که اولت زین در درآورند و از آن در برون برند. ناصرخسرو. درآوردندش از در چون یکی کوه فتاده از پسش خلقی به انبوه . نظامی . کسی که دست خیالم به دامنش نرسید ببین چگونه درآورد بختش از در من . باقر کاشی (ازآنندراج ). ♦ به بند درآوردن ؛ بسته کردن . گرفتار کردن : تو دانی که این تاب داده کمند سر ژنده پیلان درآرد به بند. فردوسی . ♦ به سیم درآوردن در و دیوار ؛ سیم اندود کردن آن : از آن عطاکه به من داد اگر بمانده بدی به سیم ساده درآوردمی در و دیوار. فرخی . ♦ درآوردن سر به چیزی ؛ توجه کردن بدان : که با من سر بدین حاجت درآری چو حاجتمندم این حاجت برآری . نظامی . ♦ درآوردن سر کسی به مهر ؛ رام و مطیع کردن وی . با محبت بسته کردن : برآیی به گرد جهان چون سپهر درآری سر وحشیان را به مهر. نظامی . ♦ شکست درآوردن به کار کسی ؛ او را شکستن . در او ایجادشکست کردن : بدو گشته بدخواه او چیره دست به کارش درآورده گیتی شکست . نظامی . ◄ جای دادن . قرار دادن : اکتاع ؛ درآوردن سگ و اسب و جز آن دم را میان پای . کسع؛ درآوردن آهو یا شتر دنب خود را میان هر دو پای خود. کشح ؛ درآوردن میان هر دو پای ستور دنب را. (از منتهی الارب ). ♦ به دیده درآوردن ؛ در چشم آوردن . در دیده ظاهر کردن : گر از شاه توران شدستی دژم به دیده درآوردی از درد غم . فردوسی . ♦ پای به پشت بارگی درآوردن ؛ سوار شدن : به عزم خدمت شه جستم از جای درآوردم به پشت بارگی پای . نظامی . ♦ پای در بالا (=اسب ) درآوردن ؛ سوار شدن : ز کین تند گشت و برآمد ز جای به بالای جنگی درآورد پای . فردوسی . ♦ در نسخت درآوردن ؛ جای دادن . ثبت کردن در نسخه : نسختی نبشت، همه ٔ اعیان تازیک را در آن درآورد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٠٨). ◄ خارج کردن (از اضداد است ). بیرون کردن . بیرون آوردن . اهجام . (از منتهی الارب ) : تا بدانند کز ضمیر شگرف هرچه خواهم درآورم بدو حرف . نظامی . گفتم به عقل پای درآرم ز بند او روی خلاص نیست به جهد از کمند او. سعدی . ♦ از پای درآوردن ؛ هلاک کردن : تا پدر را به تیغ از پای درآرمی . (سندبادنامه ص ٧٥). از پای درآورد و بر زمین برآورد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٤٩). رجوع به این ترکیب ذیل پای شود. ♦ بدرآوردن ؛ خارج کردن : گاه بدین حقه ٔ پیروزه رنگ مهره یکی ده بدرآرد ز چنگ . نظامی . عجب از کشته نباشد به در خیمه ٔ دوست عجب از زنده که چون جان بدرآورد سلیم . سعدی . ♦ برگ درآوردن ؛ شکفتن برگ و سبز شدن درخت . (ناظم الاطباء). ◄ بیرون کشیدن و حساب بنگاهی را استخراج کردن . (فرهنگ لغات عامیانه ). ◄ پایین آوردن . بزیر آوردن . فرودآوردن . (یادداشت مرحوم دهخدا) : یکی را ز گردون دهد بارگاه یکی را ز کیوان درآرد به چاه . نظامی . کودکی سیاه از حی عرب بدرآمد و آوازی برآورد که مرغ از هوا درآورد. (گلستان سعدی ). ♦ بزیر درآوردن ؛ بزیر کشیدن : گمانم که روز نبرد این دلیر تن و بال رستم درآرد بزیر. فردوسی . ♦ سر بفرمان درآوردن ؛ اطاعت کردن : سر به فرمان او درآوردند همه با هم موافقت کردند. سعدی . ♦ سر درآوردن با کسی ؛ نزدیک وی رفتن . با او همداستانی وموافقت کردن : اگر با تو به یاری سر درآرم من آن یارم که از کارت برآرم . نظامی . رجوع به سر درآوردن در ردیف خود شود. ◄ رها کردن . آزاد ساختن . (ناظم الاطباء). ◄ پدید آوردن . ایجاد کردن : زرود آواز موزون او برآورد غنا را رسم تقطیع او درآورد. نظامی . ♦ بانگ درآوردن ؛ایجاد و تولید بانگ کردن . خارج ساختن صدا : به بربط چون سر زخمه درآورد ز رود خشک بانگ تر درآورد. نظامی . ♦ به آواز درآوردن ؛ ایجاد آواز کردن . به آواز کردن واداشتن : چو بر زخمه فکند ابریشم ساز درآورد آفرینش را به آواز. نظامی . درآوردند مرغان دهل ساز سحرگه پنج نوبت را به آواز. نظامی . ◄ نزدیک کردن : به بربط چون سر زخمه درآورد ز رود خشک بانگ تر درآورد. نظامی . ♦ بهم درآوردن ؛ نزدیک کردن . جمع کردن : شرج ؛ بهم درآوردن گوشه ٔ جوال . (دهار). ◄ پی هم کردن : تکویر؛ درآوردن شب را در روز و روز را در شب . (از منتهی الارب ). ♦ ادا درآوردن ؛ شکلک ساختن . والوچاندن . خمانیدن . ♦ ادای کسی را درآوردن ؛ برای تفریح و تمسخر و مجلس آرایی، مانند کسی راه رفتن یا سخن گفتن و حرکات او را تقلید کردن . (فرهنگ لغات عامیانه ). ♦ از پی درآوردن ؛ اعقاب . تردیف . (دهار). ◄ معمول داشتن . اعمال . نمایش دادن . (یادداشت مرحوم دهخدا). ♦ بازی درآوردن، بقال بازی درآوردن ؛ چون بقالان دبه و چانه زدن آغاز کردن . ♦ تآتر درآوردن ؛ نمایش دادن . ♦ تعزیه درآوردن ؛ نمایش دادن . ◄ اختراع کردن . حرفی را بی آنکه از کسی شنیده باشنددر دهانها و بر سر زبانها انداختن . (فرهنگ لغات عامیانه ). ساختن . بافتن . افترا زدن .