درا
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دَ) (اِ.) نک درای.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دَ) (اِ.) نک درای.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درا. [ دَ ] (اِ) درای . (غیاث اللغات و گوید در مؤید به کسر تحقیق شده است ). زنگ . جلجل . زنگله . ژنگله . زنگ که بر اشتر و استر و خر آویزند.زنگ که با کاروانیان بود. درای کاروان . هر چیز که آواز دهد از زنگ و جز آن . برنگ . (برهان ) : شاد باشید که جشن مهرگان آمد بانگ و آوای درای کاروان آمد. منوچهری . درای هجو درآویختم ز گردن خر که تا شود خر خمخانه استر عللو. سوزنی . سر بریدن واجب آمد مرغ را کو بغیر وقت جنباند درا. مولوی . اشتران مصر را رو سوی ماست بشنوید ای طوطیان بانگ دراست . مولوی . و فی کل مدینة شی ٔ یدعی الدرا و هو جرس علی رأس ملک تلک المدینة مربوط بخیط... فاذا حرک الخیط الممدود تحرک الجرس . (اخبار الصین و الهند چ ژان مالی ). روزها کم خور چو شبها نوعروسان در زفاف زقه هاشان از درای مطرب الحان دیده اند. خاقانی . درای شتر خاست از کوچگاه سرآهنگ لشکر درآمد براه . نظامی . ز حلقوم دراهای درفشان مشبکهای زرین عنبرافشان . نظامی . دراهای روسی درآمد بجوش چو هندوی بیماربرزد خروش . نظامی . چشم من در ره این قافله ٔ راه بماند تا بگوش دلم آواز درا بازآمد. حافظ. چو اشتر و چو درا ژاژخای و یاوه درای نیم اگرچه مرا اشتر و درا نبود. سپاهانی . بدگو ندارد آنکه بود رهنمای خلق هرگز کسی سخن ز زبان درا نساخت . وحید قزوینی . ◄ درای . (برهان ). مرادف طبل : چو بانگ درا آمد از بارگاه بشد مرد بینا بگفت این بشاه . فردوسی . چون نزدیک دروازه رسید نعره ها برآوردند و کوس و دهل و بوق بزدند و درا و طبل فروکوفتند. (اسکندرنامه ).
درا. [ دَ ] (نف مرخم ) مخفف دراینده . و آن بیشتر به صورت ترکیب آید، چنانکه : خام درا.هرزه درا. یافه درا. یاوه درا. رجوع به دراینده شود.
درا. [ دَ ] (فعل امر) امر به داخل شدن . (برهان ). فرمان بدرون آمدن . درآ.
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه