دراز
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دِ) [ په. ] (ص.) طولانی، طویل، کشیده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دِ) [ په. ] (ص.) طولانی، طویل، کشیده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دراز. [ ] (اِخ ) قریه ای است به بحرین . (یادداشت مرحوم دهخدا).
دراز. [ دِ ] (اِخ ) بزرگترین جزایر دریای فارس در میانه ٔ جنوب و مغرب بندرعباس، به مسافت پنج فرسخ کمتر است . درازای آن از قریه ٔ قشم تا قریه ٔ باسعیدو، از بیست ویک فرسخ بیشتر، پهنای آن در بعضی جاها نزدیک به هفت فرسخ باشد. کشت و زرع و نخلستان این جزیره، دیمی است . گذران اهالی آن از آب انبارهای بارانی است . قلیل زراعتی از آب چاه دارند. چند قلعه ٔ شاه عباسی و قریه در این جزیره افتاده است، مانند: قریه ٔ باسعیدو، بند حاجی علی، پی پشت و تول، تولا، درکو، درکهان، دیرستان، رام کان، زیرنگ، زینبی، سوزا، سهیلی، قشم، گربه دان، کنار سیاه، کوردان، کورسیاه، گیسو وگوی، لافت، ماه فون و هکر. (فارسنامه ٔ ناصری ص ٣١٥).
دراز. [ دَ / دِ ] (ص ) طویل . مقابل کوتاه . طولانی . نقیض کوتاه . (برهان ). مستطیل . مستطیله . طویله . مقابل قصیر. طویل و آن یا طولی است عمودی، چنانکه از بالائی بدان بینند، چون : گیسوانی، دستی، ریشی دراز یا مقابل پست و آن طولی باشد عمودی، چون از زیر بدان نگرند؛ قامتی، کوهی دراز؛ بلند و طویل القامه . (از یادداشت مرحوم دهخدا). یا طولی است افقی مقابل عریض و پهن، چنانکه دیواری و راهی و غیره . مرادف ممتد و کشیده و مدید. أخدب . أذب . (منتهی الارب ). أشجع. (منتهی الارب ) (دهار). أشق . (تاج المصادر بیهقی ). أشوس . اطریح . أعط. اغین . امق . (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ). تلیع. جرواط. جسرب . جعشوش . جلادح . جلجب . جلعاب . خبق . خدب . خرانف . خنب . خندیذ. ذنب . سابغ. سباطر. سبط. سبیطر. سرطل . سریاح . سقب . سلب . سلحم . سلهب . سلهج . سلهم . سمروت . سمرود. سندری . سوحق . شبحان . شجب . شجوجاء. شجوجی . شحسار. شحشاح . شحشحان . شرجب . شرداح . شرعب . شرعبی . شرمح . شرواط. شعشاع . شعشع. شعلع. شعنلع. شغموم . شمخاط. شمخط. شمخوط. شمطوط. شمق . شمقمق . شمقة. شناق . شنخب . شنعم . شنغاب . شیحان . صعل . صقعب . صلهب . صیهد. طرحوم . طرعب . طوال . طویل . طویلة. عرطل . عرطلیل . عشنط. علود. عماهج . عمرد. عمرط. عمرود. عمهج . عمهوج . عنطنط. عیطل . قد. قسیب . قنور.قهنب . قهنبان . قهوس . قیدود. مخبونة. مخن . مسبغل . مسعر. مسموک . مصلهب . معن . میلع. هجنع. هدید. هرجاب . هرجب . هقور. هلقام . هیجبوس . (منتهی الارب ) : چرات ریش دراز آمده ست و بالاپست محال باشد بالا چنان و ریش چنین . منجیک . پیری و درازی وخشک شنجی گویی به گه آلوده لتره غنجی . منجیک . سواران و گرسیوز جنگساز برفتند بانیزه های دراز. فردوسی . بدوگفت کان دودگون ِ دراز نشسته بر آن ابلق سرفراز. فردوسی . درفشی پس پشت پیکرگراز سرش ماه سیمین و بالا دراز. فردوسی . به بالا دراز و به اندام خشک بگرد سرش جعد مویی چومشک . فردوسی . اگر دیو و شیر آید ار اژدها ز چنگ درازش نیابد رها. فردوسی . بدان پهلوان بازوان دراز همی شاخ بشکست آن سرفراز. فردوسی . پدیدآمد از دور چیزی دراز سیه رنگ و تیره تن و تیزتاز. فردوسی . هزاران پس پشت او سرفراز عناندارِ با نیزه های دراز. فردوسی . یکی خانه دیدند پهن و دراز برآورده بالای او شست باز. فردوسی . کمندش بیاورد هفتاد یاز به پیش خود اندرفکندش دراز. فردوسی . لاله ٔ خودروی شد چون روی بت رویان بدیع سنبل اندر پیش لاله چون سر زلف دراز. منوچهری . سرو بالا دار در پهلوی مورد چون درازی در کنار کوتهی . منوچهری . یکی چادری جوی پهن و دراز بیاویز چادر ز بالای گاز. ازرقی (از حاشیه ٔ لغت نامه ٔ اسدی نخجوانی ). ز من فراق تو ار صبر می کند چه عجب دراز گشت و نباشد دراز جز احمق . کمال اسماعیل . اجلعداد؛ دراز افتادن . تقضیب ؛ دراز گستردن آفتاب شعاع را. املاء؛ دراز رسن گذاشتن ستور را. (از منتهی الارب ). رمح شراعی ؛ نیزه ٔ دراز و راست . مسربطة؛ خربزه ٔدراز و باریک . مسطوح ؛ کشته ٔ درازافتاده . (منتهی الارب ). ظل ممدود؛ سایه ٔ دراز. (دهار). أسقف ؛ دراز باکژی . (منتهی الارب ). دراز کوژ. (دهار). أطنب ؛ دراز و سست پا. (منتهی الارب ). اوکع؛ دراز احمق . (از منتهی الارب ). اهجر؛ درازتر. جعشب ؛ دراز سطبر. خشب ؛ دراز درشت اندام برهنه استخوان . ریفَن و زیفَن ؛ دراز و سخت . قمیص سنبلانی ؛ پیراهن دراز و فراخ . سیفان ؛ مرد دراز باریک و لاغرشکم . شرجع؛ چوب دراز چهارپهلو. اذن شرفاء؛ گوش دراز. شَعشَعان ؛ دراز نیکوخلقت . ناقة صلخداة؛ ناقه ٔقوی دراز. جمل صلخدم ؛ شتر قوی دراز. عتعت، متماحل ؛ مرد دراز مضطرب خلقت . عفشج ؛ دراز سطبر. عَوسن ؛ دراز وابله . عمیمة؛ دختر درازقامت و نخل دراز. (منتهی الارب ). قاق ؛ مرد نیک دراز و احمق . (دهار). قنهور؛ دراز درهم آمده پوست . قهنب و قهنبان ؛ دراز کوژپشت . ماتع؛ دراز و نیکو از هر چیزی . هقور؛ دراز گنده اندام گول . هیکل ؛ اسب دراز ضخم . (منتهی الارب ). ♦ امثال : دست از پا درازتر ؛ بازگشته ٔ بی حصول مقصود. ♦ درازابرو ؛ اوطف . (از منتهی الارب ). ♦ درازبال ؛ ادفی : مضرحی ؛ چرغ درازبال . (منتهی الارب ). ♦ دراز بودن دست بر کسی ؛ تسلط و غلبه داشتن بر او : همه کار جهان از خلق رازست قضارا دست بر مردم درازست . (ویس و رامین ). ♦ دراز بودن دست دشمن یا دست بد بر هر سو ؛ قدرت کاری داشتن : وگرنه از این بر همه بد رسد دراز است بر هرسویی دست بد. فردوسی . ز تو دور بادآز و مرگ و نیاز مبادا به تو دست دشمن دراز. فردوسی . درازست دست فلک بر بدی همه نیکویی کن اگر بخردی . فردوسی . ♦ دراز بودن دست سخن ؛ تسلط کامل بر سخن داشتن : پای سخن را که دراز است دست سنگ سراپرده ٔ او سر شکست . نظامی (از آنندراج ). ♦ دراز به دراز خوابیدن ؛ تعبیری طنزآمیز ملازم رختخواب را و یا خواب کننده ٔ ممتد در کف اتاق را. ♦ دراززبان ؛ بدگو. زبان دراز: حاء، سلیطة؛ زن دراززبان . (دهار). رجوع به زبان دراز در ردیف خود ودر همین ترکیبات شود. ♦ درازشکم ؛ سِناب . (منتهی الارب ). ♦ درازگردن ؛ اعیط. (منتهی الارب ). ♦ درازگیاه شدن ؛ دارای گیاهان دراز شدن . دارای گیاهان طویل گشتن : اعتلاج، جأر؛ درازگیاه شدن زمین . (از منتهی الارب ). ♦ دراز ماندن دست کسی ؛بجای ماندن تسلط و غلبه ٔ وی : اگر دست شومش بماند دراز به پیش تو کار دراز آورد. (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٢١). ♦ درازمژه ؛ أهدب . (دهار). ♦ زبان دراز ؛ جسور و بی ادب در تکلم : زبان دراز و بی ادب نبودی . (گلستان سعدی ). و رجوع به زبان دراز در ردیف خود شود. ♦ کار دراز ؛ کار دشوار و طولانی وپرمشغله : اگر دست شومش بماند دراز به پیش تو کار دراز آورد. (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٢١). ◄ با مسافت بسیار. طویل . طولانی . دور. بعیدالمسافه، چنانکه راهی یا منزلی یا بیابانی : شبی دیریاز وبیابان دراز نیازم بدان باره ٔ راهبر. دقیقی . فرودآمد از تخت و شد پیش باز بپرسیدش از رنج راه دراز. فردوسی . بیابان گزینید و راه دراز مدارید یکسر تن از رنج باز. فردوسی . خود و بهمن و آذر سرفراز برفتند پویان به راه دراز. فردوسی . چنین گرم بد روز و راهی دراز نکردم ترا رنجه تندی مساز. فردوسی . از آن سبز دریا چو گشتند باز بیابان گرفتند و راه دراز. فردوسی . خرد باد جان ترا رهنمون که راهی درازست پیش اندرون . فردوسی . به نومیدی از رزم گشتند باز نیامد بر از رنج راه دراز. فردوسی . سدیگر بپیمود راه دراز درودش فرستاد و بردش نماز. فردوسی . زمین زراغنگ و راه درازش همه سنگلاخ و همه شوره یکسر. عسجدی . خوب داریدش کز راه دراز آمد با دوصد کشی و با خوشی و ناز آمد. منوچهری . بکام و ناکام از بهر زاد راه دراز زمین بزیر کفت زیر گام باید کرد. ناصرخسرو. حق می کند ندا که به ما ره دراز نیست از مال لام بفکن و باقی شناس ما. خاقانی . خوش است درد که باشد امید درمانش دراز نیست بیابان که هست پایانش . سعدی . پای ما لنگست و منزل بس دراز دست ما کوتاه و خرما بر نخیل . حافظ. مسحلب ؛ راه دراز. (منتهی الارب ). ◄ با وسعت . طولانی از هر سوی : ابرقویه شهرکی کوچکست و نواحی دراز و هواءآن معتدلست . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٢٤). ♦ دور و دراز ؛فراخ و وسیع. (ناظم الاطباء). ۩ بعید. (ناظم الاطباء). رجوع به دور و دراز در ردیف خود شود. ◄ طویل المدة. با زمان طولانی، چنانکه روزی یا شبی یا عمری یا مدتی یا زمانی یا خوابی .طویل . طولانی . دیرپای . بسیار. مدید. متمادی . مقابل کوتاه، چون خواب دراز و عمر دراز. (آنندراج ) : سفر دراز نباشد به پای طالب دوست که خار دشت ِ محبت گل است و ریحان است . سعدی . قنوت ؛ در نماز دراز ایستادن . (دهار). بلغ اﷲ بک أکلاءالعمر، به آخر ودرازتر عمر رساند ترا خدای . (از منتهی الارب ). طالما؛ دراز است . (دهار). ♦ اندیشه ٔ دراز ؛ افکار گوناگون و پردامنه و از هر دری : بدان شارسان شان نیاز آورد هم اندیشگان دراز آورد. فردوسی . ز نخجیر آمد سوی خانه باز به دلش اندر اندیشه آمده دراز. فردوسی . همانا زمانت فرازآمده ست کت اندیشه های دراز آمده ست . فردوسی . من اندر چنین روز و چندین نیاز به اندیشه در گشته فکرم دراز. فردوسی . ز کار تواندیشه کردم دراز نشسته خرد با دل من به راز. فردوسی . ♦ جنگ دراز ؛ جنگ طولانی : آشتی کردم با دوست پس از جنگ دراز هم بدان شرط که با من نکند دیگر ناز. فرخی . ♦ خواب دراز ؛ خواب ممتد و طولانی : زلف کوته شد و بیدار نگردید ز خواب چشم مست تو عجب خواب درازی دارد. صائب (از آنندراج ). ♦ دراز باد ؛ کلمه ٔ دعا، یعنی طولانی و بادوام باد. (ناظم الاطباء) : زندگانی خان اجل دراز باد. (تاریخ بیهقی ). گفتم : زندگانی خداوند دراز باد، به چه سبب و نه همانا که متوحش رفته باشد. (تاریخ بیهقی ). ♦ دراز بودن زندگانی ؛ طول عمر. بسیار ماندن . دیر زیستن . ♦ دراز زندگانی ؛ معمر. سالخورده . بسیار عمر. ♦ درازماندن ؛ دیر ماندن . بسیار پاییدن . دوام بسیارکردن . عمر طولانی کردن : به آواز گفتند کای سرفراز غم و شادمانی نماند دراز. فردوسی . نمانده کسی خود به گیتی دراز که نامد مر او را به رفتن نیاز. فردوسی . چو خونریز گردد دل سرفراز به تخت کیی برنماند دراز. فردوسی . اگر چند باشد شب دیریاز بر او تیرگی هم نماند دراز. فردوسی . کنون کار دیهیم بهرام ساز که در پادشاهی نماند او دراز. فردوسی . چو دانی که ایدر نمانی دراز به تارک چرا برنهی تاج آز. فردوسی . اگر زندگانی بود دیریاز بدین دیر خرم بمانم دراز. فردوسی . که نماند دراز دشمن من من اثر دیده ام ز طالع خویش . خاقانی . ♦ دیر و دراز ماندن ؛ عمر طولانی کردن . بسیار زیستن : اگرچه بمانند دیر و دراز به دانا بودشان همیشه نیاز. ابوشکور. ♦ رنج دراز ؛ رنج بسیار. رنج دیرپای . رنج طولانی : من اندر نشابور یک هفته بیش نباشم که رنج درازست پیش . فردوسی . یکی را به زخم و به رنج دراز یکی را به زهر و به درد وگداز. فردوسی . ♦ رنجهای دراز ؛ رنجهای دیرپای : غریوید بسیار و بردش نماز بپرسیدش از رنجهای دراز. فردوسی . بشد از پس رنجهای دراز به یکی جزیره رسیدند باز. عنصری (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). همی از پس رنجهای دراز به طرطانیوس اندرآمد فراز. عنصری . ♦ روز دراز ؛ روز طولانی : چو بگذشت نیمی ز روز دراز به نان آمد آن پادشا را نیاز. فردوسی . برآمد بر این نیز روز دراز نجست اختر نامور جز فراز. فردوسی . نکنی هیچ کار روز دراز کار تو شب بود چو خربیواز. خباز قاینی یا فائقی . ♦ روزگار دراز ؛ مدت مدید. زمان بسیار. بسیار وقت : اگر توقف کردمی ... چون روزگار دراز برآمدی این اخبار از چشم و دل مردم دور ماندی . (تاریخ بیهقی ). و روزگار دراز به نبشتن مشغول شد. (کلیله و دمنه ). ♦ روزگاری دراز ؛ زمانی طولانی : نهادند بر کوه و گشتند باز برآمد بر این روزگاری دراز. فردوسی . بر این گونه تا روزگاری دراز برآمد که بد کودک آنجا براز. فردوسی . همی کرد نخجیر با یوز و باز برآمد بر این روزگاری دراز. فردوسی . سراسر زمانه بر این گشت باز برآمد بر این روزگاری دراز. فردوسی . برآید بر این روزگاری دراز که خسرو شودبر جهان سرفراز. فردوسی . ♦ زمانی دراز ؛ زمانی طولانی : چو دیدش ورا شاه با کام و ناز به بر درگرفتش زمانی دراز. فردوسی . چو با خواهران بد زمانی دراز خرامید و آمد بر تخت باز. فردوسی . سر و چشم فرزند بوسید باز به بر درگرفتش زمانی دراز. فردوسی . زمین را ببوسید و بردش نماز همی بود پیشش زمانی دراز. فردوسی . بیامد خرامان و بردش نماز به بر درگرفتش زمانی دراز. فردوسی . ♦ زندگانی دراز (با فک اضافه یا به اضافه ) ؛ عمر طولانی : زندگانی چه کوته و چه دراز نه به آخر بمرد باید باز. رودکی . همی خواهم از داور بی نیاز که باشد مرا زندگانی دراز. فردوسی . نباشد مرا زندگانی دراز ز کاخ وز ایوان شوم بی نیاز. فردوسی . ♦ شبان دراز ؛ شبان طولانی : بپرورده بودم تنش را به ناز به رخشنده روز و شبان دراز. فردوسی . ♦ شبی دراز ؛ شبی طولانی : شبی دراز، می سرخ من گرفته بچنگ میی بسان عقیق و گداخته چون زنگ . منوچهری . لیلة دعسقة، لیل مجرهد؛ شب دراز. (منتهی الارب ). ♦ عمری دراز ؛ عمری طولانی : آن بود مال کت نگهدارد از همه رنجها به عمر دراز. ناصرخسرو. هرکه به محل رفیع رسید، اگرچه چون گل کوته زندگانی بود، عقلا آن را عمری دراز شمرند. (کلیله و دمنه ). با خود گفت اگر ثقل این بذات خویش تکفل کنم عمری دراز در آن بشود. (کلیله و دمنه ). ز زندگی چه به کرکس رسد بجز مردار چه لذت است به عمر دراز نادان را. صائب . ♦ امثال : عمرت دراز باد که کوته کنی نفس . ♦ مدتی دراز ؛ مدتی مدید: مدتی دراز در این شغل بماند. (تاریخ بیهقی ). آن معتمد بشتاب برفت و پس به مدتی دراز بجستند آخر برزویه نام جوانی یافتند. (کلیله و دمنه ). یزید اینجا مدتی دراز بماند. (تاریخ سیستان ). ◄ مفصل . مشروح . مبسوط. با شرح و بسط و تفصیل . طولانی : به هر سو یکی نامه ای کن دراز بسیجیده باش و درنگی مساز. فردوسی . این قصه هرچند دراز است در او فایده هاست . (تاریخ بیهقی ). پدرش از وی بیازرده بود... و آن قصه دراز است . (تاریخ بیهقی ).دیگر قصه بجای ماندم که درازست و در تواریخ مسطور. (تاریخ بیهقی ). قصه دراز بگویم تا اگر کسی نداند او را معلوم شود. (تاریخ بیهقی ). و سخن اندر آن باب دراز است که اگر به شرح آن مشغول شود، غرض در میان گم گردد. (تاریخ بیهقی ). هرچند که بسیار و درازست سخنهات چون خوب و خوشست آن نه درازست و نه بسیار. ناصرخسرو. بسیار سیرتهای نیکو و آثار بدیع داشتست و شرح آن درازست . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٧٢). شرح مآثر و مناقب او درازست . (فارسنامه ٔ ابن البلخی چ اروپا ص ٨٨). المثانی، سورتهای قرآن دراز و کوتاه . (دهار). ♦ امثال : درازتر از شعر قفا نبک ، سخت با طول و تفصیل . با اطناب ممل . و آن اشاره به شعر امری ءالقیس است که بدین مصراع شروع می شود «قفا نبک من ذکری حبیب و منزل ». (امثال و حکم ) : شعر درازتر ز قفا نَبْک ِ پیش او کوته شود چو قافیه ٔ شعر مثنوی . فرخی . ♦ دور و دراز؛ مفصل . (ناظم الاطباء). رجوع به دور و دراز در ردیف خود شود. ◄ مجازاً، مشکل . دشوار. سخت . صعب . مقابل آسان : چنین گفت خسرو به دستور خویش که کاری دراز است ما را به پیش . فردوسی . رجوع به دراز شدن شود. ◄ مجازاً، احمق . (از آنندراج ) : دیدیم مارگیری زلف تو مو بمو حرفی است این که عقل نباشد دراز را. میرمحمد افضل ثابت (از آنندراج ). ◄ (اِ) مار که به عربی حیه خوانند. (لغت محلی شوشتر- خطی ).
مترادف و متضاد واژهدان
بلندقامت، بلند، دیلاق، سروقامت، طویل طولانی، متمادی، مدید کشیده، ممتد (متضاد: کوتاه)