دراز شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دراز شدن . [ دِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) یازیدن . طول پیدا کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا). امتداد یافتن . کشیده شدن . اِستطالة. (دهار). اِمِّتار. اَمتداد.اِنسراب . تَطاول . تَمَتّی . تَمَطّی . صَلهبة. (منتهی الارب ). طِوال . (دهار). طول . (تاج المصادر بیهقی ). ♦ دراز شدن دست به چیزی ؛ تسلط یافتن بر آن : شده بر بدی دست دیوان دراز ز نیکی نبودی سخن جز به راز. فردوسی . اًهواء؛ دراز و بلند شدن دست بسوی چیزی . (از منتهی الارب ). ◄ به درازا خوابیدن . (یادداشت مرحوم دهخدا). خفتن . (غیاث ) (آنندراج ). دراز کشیدن . اِسلنطاع . (از منتهی الارب ) : صوفی از ره مانده بود و شد دراز خوابها می دید با چشم فراز. مولوی . اِسبطرار؛ دراز شدن ذبیحه . (ازمنتهی الارب ). اِنسطاح ؛ ستان دراز شدن و جنبش ناکردن . (از منتهی الارب ). ◄ بلند شدن . مرتفع گشتن . یافتن طول عمودی چون از زیر یا از بالا بدان نگرند. طول یافتن . نقیض کوتاه شدن . اًخجال . اِسحنطار. (منتهی الارب ). بُسوق . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). تَطایر. (دهار). تَماحل . مَقَق . (از منتهی الارب ) : زرد و درازتر شده از غاوشوی خام نه سبز چون خیار و نه شیرین چو خربزه . لبیبی . اتمئلال ؛ دراز و راست و سخت شدن . (از منتهی الارب ). اًزهاء و زَهْو؛ دراز شدن نخل . اِسلهباب ؛ دراز شدن اسب . اِسمهداد؛ دراز شدن کوهان شتر. (از منتهی الارب ). اًشباء؛ دراز شدن درخت . (تاج المصادر بیهقی ). اِضطراب ؛ دراز شدن بانرمی و فروهشتگی . الغیان ؛ دراز و درهم پیچیده شدن گیاه . ایتلاخ ؛ دراز و بزرگ و درهم شدن گیاه . بَتَع، جَید؛ دراز شدن گردن . تَلَع؛ دراز شدن آدمی . تَمَطﱡط؛ دراز و کشیده شدن . تَمک ؛ دراز و بلند شدن کوهان شتر. تَرَوﱡح و تَکَفّی، و جَأر، جُؤر، طَمی و مَغد؛ دراز شدن گیاه . جثوم ؛ دراز شدن کشت . (از منتهی الارب ). زُخوز و عَب ّ؛ دراز شدن نبات . (تاج المصادر بیهقی ). سُحوقة؛ دراز شدن خرمابن . سَقَف ؛ دراز و کوز شدن . (منتهی الارب ).شَخشخة؛ کشیده و دراز شدن . کَثاء؛ دراز و انبوه شدن و درپیچیدن گیاه . (از منتهی الارب ). نَوف ؛ دراز و بلند شدن . (تاج المصادر بیهقی ). اِنتصاء، ازلغباب و اِغدیدان ؛ دراز شدن موی . (تاج المصادر بیهقی ) (المصادرزوزنی ). اًعراف ؛ دراز شدن یال اسب . تَسعّب ؛ دراز شدن مانند: رشته از آب مزج و نحو آن . تَکثیع؛ دراز و بسیار شدن ریش . سُبوغ ؛ دراز شدن بسوی زمین . شُطور؛ دراز شدن پستان شاة از دیگری . کَثاء و کَثاءة؛ دراز وبسیار شدن ریش . کَظکظة؛ دراز شدن مشک وقت پر کردن . (از منتهی الارب ). ◄ طولانی شدن . طویل المده شدن . به ازمانی طولانی گشتن : اگر مدت مقام دراز شود و به زیادتی حاجت افتد، بازنمای . (کلیله و دمنه ). اِبهیرار؛ دراز شدن شب . اًملال ؛ دراز شدن سفر. تَمَطّی ؛ دراز شدن روز و جز آن . مَنَع؛ دراز شدن روز پیش از زوال . (از منتهی الارب ). ♦ دراز شدن روزگار ؛ وقت بسیار صرف شدن : اندیشید که اگر کشیده بفروشم ... روزگار دراز شود. (کلیله و دمنه ). ♦ دراز شدن کار ؛ مشکل شدن آن . صعب گشتن آن : چو شد کار کهزاد زینسان دراز بدانست کآمد زمانش فراز. فردوسی . چو بستی کمر بر در راه آز شود کار گیتیت یکسر دراز. فردوسی . ز دانندگان گر بپوشیم راز شود کار آسان به ما بر دراز. فردوسی . بدیشان چنین گفت شهران گراز که این کار ایرانیان شد دراز. فردوسی . اگر مست نبودی وخواستندش بگرفت کار بسیار دراز شدی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٢٧). اگر نه این کار بر ما دراز شود، اکنون این سر نهفته دارید. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٨٩). ◄ مفصل شدن . مشروح و مبسوط شدن .طولانی گشتن . با تفصیل گشتن : که به نام ایشان قصه دراز شود. (تاریخ سیستان ).
فرهنگ طیفی واژهدان
قد کشیدن، رشد کردن، استخوان ترکاندن کش آمدن، کشیده شدن، بهدرازا کشیدن، طولانی شدن [زمان]