دراز کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. کَ دَ) (مص م.)<BR>۱- طولانی کردن.<BR>۲- به فلک بستن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. کَ دَ) (مص م.) ۱- طولانی کردن. ۲- به فلک بستن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دراز کردن .[ دِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) امتداد دادن . ممتد کردن . طویل ساختن . (ناظم الاطباء). طول دادن . (یادداشت مرحوم دهخدا). بسمت بالا کشیدن . ارتفاع دادن . اًطالة. (دهار). اًطوال . (تاج المصادر بیهقی ). تَطویل . (دهار). خرط؛ دراز کردن آهن را چون عمود. (از منتهی الارب ). ♦ دراز کردن دست ؛ آنرا بسمت بالا بردن . آنرا بسمت آسمان گشودن : شَبح ؛ دراز کردن دست را در دعا. (از منتهی الارب ). ◄ بسمت پایین گستراندن . امتداد دادن بسمت پایین چون از بالا بدان نگرند: تذییل ؛ دامن دراز کردن . (دهار). ◄ منبسط کردن . گستردن . (از ناظم الاطباء). پهن کردن چیزی را. بطور افقی گستردن چیزی را طولی افقی دادن چیزی را. تَمدید. جَلخ . مَدّ. مَطّ. نَطنطة. (منتهی الارب ). اًسالة؛ دراز کردن نوک و تیزی پیکان . اَنشظاظ؛ دراز کردن شتر دم خود را. سَملَکَة؛ دراز کردن لقمه را. (ازمنتهی الارب ). مُشَرجَع و مُمَحَّل ؛ درازکرده شده . (منتهی الارب ). ♦ امثال : پا را به اندازه ٔ گلیم دراز کن . پا به اندازه ٔ گلیم دراز باید کرد. پایت را به اندازه ٔ گلیمت دراز کن . (امثال و حکم ) : مکن ترک تازی بکن ترک آز بقدر گلیمت بکن پا دراز. ؟ (امثال و حکم ). ♦ دراز کردن چیزی را بر کسی ؛ بسوی او آوردن . بسمت وی متوجه ساختن : بگفت این و آنگه یل کینه ساز سرنیزه را کرد بر وی دراز. فردوسی (ملحقات شاهنامه ). نوآموز را ریسمان کن دراز نه بگسل که دیگر نبینیش باز. سعدی . ♦ دراز کردن دست به چیزی یا برچیزی ؛ قصد گرفتن آنرا کردن . دست بردن بدان . اِستداء. سَد. (از منتهی الارب ) : بدین نامه چون دست کردم دراز بنام شهنشاه گردن فراز. فردوسی . کند خواجه بر بستر جانگداز یکی دست کوتاه و دیگر دراز. سعدی . ۩ دست انداختن بر آن . کنایه از تجاوز به مال دیگری . دست درازی کردن : باد تخت و ملک در سر برادر شده بودو دست به خزانه درازکرده و دادن گرفته . (تاریخ بیهقی ). پس ادریس گفت : روا نبود که دست به مال دیگران دراز کنی . (قصص الانبیاء ص ٣١). دست اسراف به مال پدر دراز کردند. (کلیله و دمنه ). که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود. (گلستان ). زانگه که عشق دست تطاول دراز کرد معلوم شد که عقل ندارد کفایتی . سعدی . ♦ دراز کردن دست پیش کسی ؛ از او درخواست مال کردن . از او طلب مساعدت کردن : از برای جوی سیم دست پیش هر لئیم دراز می کنی . (گلستان سعدی ). هم اینجا کنم دست خواهش دراز که دانم نگردم تهیدست باز. سعدی . چو کوتاه شد دستش از عز و ناز کند دست خواهش به درها دراز. سعدی . دست طمع چو پیش کسان می کنی دراز پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش . صائب . ♦ دراز کردن زبان بر کسی یا در کسی ؛ بد او گفتن . بد بدو گفتن : بددینان ظالم، زبان در ائمه ٔ دین دراز کردند. (تاریخ سیستان ). فخرالدوله برادر پناخسرو آنگاه که بگریخت به نشابور آمد صاحب زبان بر وی دراز کرد و بنامه ها وی را نکوهید و عاقش خواند. (نوروزنامه ). گر سفیهی زبان دراز کند که فلانی به فسق ممتاز است . سعدی . ♦ دراز کردن زبان به غیبت ؛ غیبت کسی را کردن : زبان کرد شخصی به غیبت دراز بدو گفت داننده ٔ سرفراز. سعدی . ♦ دراز کردن زبان تعرض ؛ اعتراض کردن : زبان تعرض دراز کرد. (گلستان سعدی ). ♦ دست به جود و کرم دراز کردن ؛ قصد دادن آن کردن . بذل و بخشش کردن : که دستی به جود و کرم کن دراز. سعدی . ♦ دست کرده دراز ؛ تسلطیافته . غلبه یافته : چو آید سرانجام پیروز باز ابر دشمنان دست کرده دراز. فردوسی . ◄ خوابانیدن به درازا. به درازا خوابانیدن . (یادداشت مرحوم دهخدا). ♦ امثال : حکیم باشی را دراز کنید . رجوع به حکیم باشی در همین لغت نامه و به امثال و حکم دهخدا شود. ◄ مجازاً، شکنجه کردن . به فلک بستن . ◄ تأخیر کردن . درنگی نمودن .(ناظم الاطباء) : چند دراز باید کرد سخت زود آید که صدر وزارت مشتاق است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٧٥). تَطریب ؛ دراز کردن آواز. دراز کردن قرأت . (از منتهی الارب ). ♦ دراز کردن آز ؛ افزون ساختن آن : مکن امید دور و آز دراز گردش چرخ بین چه کرمندست . خسروی . ♦ دراز کردن سخن ؛ طولانی ساختن آن .طویل کردن آن . اًطناب . (منتهی الارب ) : و غرض اینجا نه دراز کردن سخن است . (نوروزنامه ). به خنده گفت که سعدی سخن دراز مکن میان تهی و فراوان سخن چو طنبوری . سعدی . سخن دراز مکن سعدیا و کوته کن چو روزگار به پیرانه سر زر عنایی . سعدی . ♦ دراز کردن قصه ؛طولانی ساختن موضوعی . طول دادن سخنی : من این غرض نتوانم شناخت نیک ولی دراز کردن قصه بهرسخن بچه کار. فرخی . اما چون شرط اندر جمع کردن این کتاب اختصار بود قصه دراز نکردیم . (تاریخ سیستان ). گرد بازار بگرد اینک و احوال ببین چو تو خود می نگری من نکنم قصه دراز. ناصرخسرو. گفتم اگر لبت مزم می خورم و شکر گزم گفت اگر خوری برم قصه دراز می کنی . سعدی . ♦ دراز کردن کار ؛ مفصل کردن آن . گستردن آن . طولانی ساختن آن . دشوار ساختن آن : یک زمان کارست بگزار و بتاز کار کوته را مکن بر خود دراز. مولوی . مطاولة؛ دراز کردن کار بر کسی . (دهار).