دراز کشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دراز کشیدن . [ دِ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) ممتد کردن بسمت بالا. یا ممتد کردن بطور افقی . دراز کردن . اًطالة. تَطویل . مَت ّ . مَتن . مَتی ̍ . مَغط. مُماناة: اتلئباب ؛ دراز کشیدن راه . اِسحنطار؛ دراز کشیدن و ناویدن و پهنا گشتن و طویل گردیدن . تطرید؛ دراز کشیدن تازیانه . تَقَضﱡب ؛ دراز کشیدن آفتاب شعاع را. تَمَتّی ؛ دراز کشیدن پشت در کشیدن کمان . زَفر؛ دراز کشیدن دم . کَعطلة؛ دراز کشیدن دست را و یازیدن . لَغد؛ دراز کشیدن گوش کسی را تا راست شود. مَتر و مَتْو؛ دراز کشیدن رسن . مَطل ؛ دراز کشیدن آهن و رسن را. طاحی ؛ مَمطول ؛ دراز کشیده . (از منتهی الارب ). ◄ پای درازکرده خفتن . (آنندراج ). به درازا بر زمین یا فرش یا جامه ٔخواب خفتن . به درازا خفتن . خفتن بدرازا. بطول بر پشت خفتن . (یادداشت مرحوم دهخدا) : از دور که روی تخت دراز کشیده بود، مانند مجسمه ٔ ظریف و شکننده ای بنظر می آمد. (سایه روشن صادق هدایت ص ١٤). ◄ کمی بخواب رفتن . خفتن نه بخواب سنگین . اندکی استراحت کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ مطول شدن . دور کشیدن . دیر کشیدن . طویل شدن . طولانی شدن . بطول انجامیدن . طول کشیدن . (یادداشت مرحوم دهخدا) : چون جنگ ... قایم شد و دراز کشید فور، اسکندر را به مبارزت خواست . (تاریخ بیهقی ). ملک پارسیان دراز کشید با آنک آتش پرست بودند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٥). مقام ما در این ثغور دراز کشید و متغلبان دست درازی از حد ببردند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٦٦). ما را معلوم شد که مقام شما دراز کشید، اکنون هرکه میتوانید بودن می باشید. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٦٧). دست ذوق از طعام بازکشید خفت و رنجوریش دراز کشید. سعدی . اِنصیات ؛ دراز کشیدن جوانی . (المصادر زوزنی ). مُلاجَّة؛ دراز کشیدن خصومت . (از منتهی الارب ). ♦ دراز کشیدن سخن ؛ مفصل و مشروح و مطول شدن آن . طولانی شدن سخن : آن قصه سخت معروفست بنیاورده ام که سخن سخت دراز کشد. (تاریخ بیهقی ). چون سخن دراز کشید، بهرام گفت : مرا نمی باید کی بدین سبب میان شما گفت و گوی رود. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٧٧). ◄ طول دادن . طولانی ساختن . ادامه دادن سخن و حرف و جز آن : گر بفرماید بگو برگوی خوش لیک اندک گو دراز اندرمکش ور بفرماید که اندرکش دراز همچنان شرمین بگو با امر ساز. مولوی . ♦ دراز کشیدن آواز ؛ امتداد دادن آن . ممتدساختن آواز : ناخوش آواز اگر دراز کشد نه خدا و نه خلق ازو خشنود. سعدی . ♦ دراز کشیدن سخن ؛ طولانی ساختن آن . مفصل و مشروح کردن سخن .تطویل دادن آن . تطویل بلاطائل و سخن دراز و مطول گفتن . پرگویی کردن . پرحرفی نمودن . دراز نفسی کردن . اًکراء. (از منتهی الارب ) : وگر آسمانی جز اینست راز چه باید کشیدن سخنها دراز. فردوسی . چنان دانم که خردمندان هرچند سخن دراز کشیدم، بپسندند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٠٢). خواننده ٔ این تاریخ را به فضل و آزادگی، ابرام و گرانی می باید کشید در اینکه سخن را دراز کشم . (تاریخ بیهقی ص ٢٧٥). مقصود اینست باقی دراز کشیدنست سخن را، چون بسیار آرایش می کنند، مقصود فراموش می شود. (فیه ما فیه ص ٨٥). سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیست که ذکر دوست نیارد به هیچگونه ملال . سعدی . سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیست حدیث دلبر فتان و عاشق مفتون . سعدی .