دراز گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دراز گشتن . [ دِ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) دراز گردیدن . دراز شدن . ارتفاع یافتن .طولانی شدن بسمت بالا. ◄ طول یافتن بسمت پایین . طولانی شدن چون از بالا بدان نگرند : موی زیر بغلش گشته دراز وز قفا موی پاک فلخوده . طیان . ◄ گسترده شدن . امتداد یافتن : اِنجرار؛ دراز و طویل گشتن سیل . دبوقاء؛ هر چیز که ممتد و دراز گردد. (از منتهی الارب ). ♦ زبان دراز گشتن ؛ جسور و گستاخ شدن : هر آن دیو کآید زمانش فراز زبانش به گفتار گردد دراز. فردوسی . کوته نظران را بدین علت زبان طعن دراز گردد. (گلستان سعدی ). رجوع به زبان شود. ♦ ید ظلم دراز گشتن ؛ دست تعدی گشوده شدن : ید ظلم جایی که گردد دراز نبینی لب مردم از خنده باز. سعدی . رجوع به دست دراز گشتن شود. ◄ طولانی شدن در زمان . بطول انجامیدن . طول کشیدن . طویل گشتن : یک امسال دیگر تو با من بساز که جنگت به پیکار گردد دراز. فردوسی . لیکن اگر این اسهال دراز گردد به زلق الامعاء و به استسقا ادا کند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). می گوید [ ابوعلی سینا ] زنی را دیدم که این علت بر وی دراز گشته بودو دل از خویشتن برداشته و مرگ را ساخته ... (ذخیره ٔخوارزمشاهی ). ز من فراق تو ار صبرمی کند چه عجب دراز گشت و نباشد دراز جز احمق . کمال اسماعیل . ◄ مفصل شدن . طولانی گشتن : از این جهت یاد کرده نیامد تا دراز نگردد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٥٣). در دیدار نیکو سخنهای بسیار گفته اند اگر همه یاد کنیم دراز گردد. (نوروزنامه ). هر یکی را [ از قلم ها ] قدری و اندازه ای و تراشی است که به صفت آن سخن دراز گردد. (نوروزنامه ). از این معنی بسیار است اگر همه یاد کنیم دراز گردد. (نوروزنامه ). ◄ دشوار گشتن . مشکل شدن : هرچند رکاب عالی زودتر حرکت کند، سوی خراسان بهتر که مسافت دورست و قوم غزنین بادی در سر کنند که بر ما دراز گردد. (تاریخ بیهقی ). ♦ دراز گشتن کار ؛ مشکل شدن آن . سخت گردیدن کار. صعب شدن آن . دشوار شدن آن : گر این غرم دریابد او را به تاز همه کار گردد به ما بر دراز. فردوسی . چو بربندگان کار گردد دراز خداوند گیتی گشایدش باز. فردوسی . چنین گفت با نامداران براز که چون گردد این کار بر ما دراز. فردوسی .