درازنای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درازنای . [ دِ ] (اِ مرکب ) درازنا. محل درازی . (از برهان ) (از جهانگیری ) (از آنندراج ). مستطیل . (ناظم الاطباء). ◄ درازا. طول .(یادداشت مرحوم دهخدا). درازی . مقابل پهنا و عرض : در همدان نامه می آورد که همدان قدیماً بزرگ بوده است، چنانکه سه فرسنگ درازنای آن بوده است . (مجمل التواریخ ). ◄ طول زمانی : درازنای شب از چشم دردمندان پرس نه هرچه پیش تو سهلست سهل پنداری . سعدی . تو چه غم خوری که دوری ز وصال یار ای دل که شبی ندیده باشی به درازنای سالی . سعدی . درازنای زمان را بطول بشکافد بلارک تو اگر بر سر زمان آید. قاضی نور اصفهانی (از جهانگیری ). ♦ درازنای داشتن ؛ به درازا کشیدن . به تفصیل انجامیدن جمله بشرح، چنانکه در شهنامه نوشته است، بازگفت و اینجا نوشتن درازنای دارد. (اسکندرنامه نسخه ٔ سعید نفیسی ).