درازنفسی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درازنفسی . [ دِ ن َف َ ] (حامص مرکب ) حالت درازنفس . درازنفس بودن . رجوع به درازنفس شود. ◄ کنایه از پرگویی یعنی کلام را طویل کردن و بسیار گفتن . (غیاث ). زیاده گویی .(آنندراج ). روده درازی . پرچانگی . وراجی : درازنفسی از حد گذشت می کوشم در اختتام دعا و در اختصار بیان . سنجر کاشی (آنندراج ). ♦ درازنفسی کردن ؛ پرچانگی کردن . پرگویی کردن . وراجی کردن . زنخ زدن : هَرف ؛ فزونی و درازنفسی کردن در مدح و ثنا. (از منتهی الارب ).