درخواست کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درخواست کردن . [ دَ خوا / خا ک َدَ ] (مص مرکب ) استدعا کردن . التماس کردن . خواهش کردن . از روی نیاز سؤال کردن . تقاضا کردن . توسل . الحاح . (تاج المصادر بیهقی ) : درخواست می کند امیرالمؤمنین از خداوندتعالی که صاحب منزلت سازد امام پاک القادرباللّه را. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١١). کنم درخواستی زآن روضه ٔ پاک که یک خواهش کنی در کار این خاک . نظامی . به بی برگی سخن را راست کردم نه او داد و نه من درخواست کردم . نظامی . بساز آنجا چنان قصری که باید ز مادرخواست کن مزدی که شاید. نظامی . دل خود بر جدائی راست کردم وز ایشان کوشکی درخواست کردم . نظامی . امشب آن شب است که وارغ در گردن اندازیم و درخواست کنیم . (انیس الطالبین ص ١١٩). ◄ تکلیف کردن . حکم کردن . خواستن چیزی را از کسی .