درخوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درخوردن . [ دَ خوَرْ / خُرْ دَ ] (مص مرکب ) شایسته و سزاوار بودن . روا بودن . موافق و مناسب بودن . (ناظم الاطباء). درخور بودن . متناسب بودن . ملائم بودن : همان کن کجا با خرد درخورد دل اژدها را خرد بشکرد. فردوسی . یکی پرز آتش یکی پرخرد خرد با سر دیوکی درخورد. فردوسی . ز کینه به اغریرث پرخرد نه آن کرد کز مردمی درخورد. فردوسی . همان کن که با مهتری درخورد ترا خود نیاموخت باید خرد. فردوسی . همچنان درخورد از روی قیاس کآن ملک شمس است این میر قمر. فرخی . سپهبد پسندید و گفت از خرد سخنهای نغز این چنین درخورد. اسدی . گفتند: شاها بدین گناه که او کرد، عقوبت بیش از این نه درخورد، چون خدای عفو کرد تو نیز عفو کن . (اسکندرنامه نسخه ٔ سعید نفیسی ). باد چندان هزار عیدت عمر که فزون زان به عقل در نخورد. سوزنی . وقت هیجاست درخورد که علی سوی قنبر سلاح بفرستد. خاقانی . هر ابائی که درخورد به بساط و آورددر خورنده رنگ نشاط. نظامی . ◄ قبول کردن . ◄ دچار شدن . (ناظم الاطباء). ◄ خوردن : تشرب ؛ درخوردن جامه خوی را. ◄ خوراندن : اشراب ؛ سیر رنگ درخوردن جامه را. ◄ تصادم کردن . برخوردن : اصفاق ؛ درخوردن دست به کاری و موافقت کردن . سدع ؛ با هم درخوردن دو چیز. (از منتهی الارب ).