دردآشام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دردآشام . [ دُ ] (نف مرکب ) دردآشامنده . آشامنده ٔ درد. آنکه جام شرابی را تهی می کند و تا ته آن می آشامد. (ناظم الاطباء). توسعاً شرابخوار : می با جوانان خوردنم خاطر تمنا می کند تا کودکان در پی فتند این پیر دردآشام را. سعدی . درین سماع همه ساقیان شاهدروی برین شراب همه صوفیان دردآشام . سعدی . مستی از من پرس و شور عاشقی آن کجا داند که دردآشام نیست . سعدی . آن حریفی که شب و روز می صاف کشد بود آیا که کند یاد ز دردآشامی . حافظ. جمله وحش و طیر مست جام عشق جان هر یک گشته دردآشام عشق . اسیر لاهیجی (از آنندراج ). فلک امشب به کام رند دردآشام می گردد عسس رو خواب راحت کن که امشب جام می گردد. ملا فغفور لاهیجانی (از آنندراج ).