دردا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دردا. [ دَ ] (صوت ) (از: درد + الف ) لفظی است که گاه افسوس و اسف بر زبان رانند و دریغا مرادف آن است . (آنندراج ). کلمه ٔ افسوس و حسرت یعنی آه، دریغا، وای، حیف و افسوس . (ناظم الاطباء). حسرتا. واحسرتا. یا حسرتا. دریغ و درد. ای دریغ. دریغا. والهفا. وااسفا. آوخ . آواخ . فغان . ای داد. امان . ندامتا. فسوسا : چون مورد بود سبز، گهی موی من همه دردا که برنشست بر آن مورد سبز بشم . فرالاوی . دردا که در این زمانه ٔ غم پرورد حیفا که در این بادیه ٔ عمرنورد هر روز فراق دوستی باید دید هر لحظه وداع همدمی باید کرد. رودکی . صبح آه آتشین ز جگر برکشید و گفت دردا که کارهای خراسان خراب شد. خاقانی . دردا که دل نماند و بر او نام درد ماند وز یار یادگار دلم یادکرد ماند. خاقانی . بشگفت بهاری از درختم دردا که نگه نداشت بختم . نظامی . آخرسپند باید بهر چنان جمالی دردا که هیچکس را این کار برنیاید. عطار. دردا که طبیب صبر می فرماید وین نفس حریص را شکر می باید. سعدی . دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت دستم نمی رسد که بگیرم عنان دوست . سعدی . دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شدآشکارا. حافظ. بسی بگشتم و دردا به هیچ شهر و دیار نیافتم که فروشند بخت در بازار. عرفی . دردا ودریغا که درین مدت عمر از هرچه شنیدیم جز افسانه نماند. ؟ (از آنندراج ). دردا که روزگار به دردم نمی رسد برگ خزان به چهره ٔ زردم نمی رسد. ؟ (یادداشت مرحوم دهخدا).