دردخوار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دردخوار. [ دُ خوا / خا ] (نف مرکب ) دردخوارنده . دردآشام . دردنوش . که دردخورد. شرابخوار. شرابخوار قهار. ◄ کنایه از مردم فقیر و دون و فرومایه . (برهان ) (آنندراج ) : تلخ جوانی یزکی در شکار زیرتر از وی سیهی دردخوار. نظامی . بسکه خرابات شد صومعه ٔ صوف پوش بسکه کتب خانه گشت مصطبه ٔ دردخوار. سعدی . ◄ کنایه از زمین که به عربی ارض گویند. (برهان ) (آنندراج ). و رجوع به دردآشام شود.