دردمند کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دردمند کردن . [ دَ م َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بدرد آوردن . رنجور ساختن . ایجاع . ایصاب . (تاج المصادر بیهقی ).ایلام . (دهار). فجع. قفص . (منتهی الارب ) : مر آن چیز کآنت نیاید پسند مکن هیچکس را بدان دردمند. فردوسی . وآخر کار دردمندم کرد بنده ٔ خود بدم به بندم کرد. نظامی . ◄ بیمار کردن . مریض کردن . ناخوش کردن : هرکه مر او را کند او دردمند کرد نداند به جهان کس دواش . ناصرخسرو. چراغی که مرگش کند دردمند هم از روغن خویش یابد گزند. نظامی .