دردمندی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (حامص.)<BR>۱- درد داشتن.<BR>۲- بیماری.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) (حامص.) ۱- درد داشتن. ۲- بیماری.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دردمندی . [ دَ م َ ] (حامص مرکب ) حالت و چگونگی دردمند. درد داشتن . دردمند بودن . ◄ رنج . آزار. اندوه . حزن . (ناظم الاطباء) : گویند مرا چرا نخندی گریه ست نشان دردمندی . نظامی . دردمندی ّ من سوخته ٔ زار و نزار ظاهراً حاجت تقریر و بیان این همه نیست . حافظ. تألم ؛ دردمندی نمودن . (المصادر زوزنی ). کمد، کمدة؛ دردمندی دل از اندوه . (منتهی الارب ). ◄ رنجوری . درد. مرض . ناخوشی . بیماری . (یادداشت مرحوم دهخدا). وجع. (منتهی الارب ). علت . مقابل تندرستی : درستی و هم دردمندی بود گهی خوشی و گه نژندی بود. فردوسی . سر دردمندی بدو گفت چیست که بر درد آن کس بباید گریست . فردوسی . کنون سوسنت دردمندی گرفت گلت ریخت لاله نژندی گرفت . اسدی . و دیگر چو بیمار افتد کسی در آن دردمندی بماند بسی . اسدی . چون مهذب مراست وآن دو نه اند عافیت هست و دردمندی نیست . خاقانی . دل شه که آیینه ای بود پاک از آن دردمندی شده دردناک . نظامی . به گردی اگرچه دردمندی چندانکه گریستی بخندی . نظامی . کدامین سرو را داد او بلندی که بازش خم نداد از دردمندی . نظامی . چو بر تن چیره گردد دردمندی فرودآید سهی سرو از بلندی . نظامی . بسیاردردمندی بود که به تندرستی رساند. (منسوب به اردشیربابکان از مرزبان نامه ). ◄ شفقت . غمخواری . (ناظم الاطباء).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی