دردنوش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دردنوش . [ دُ ] (نف مرکب ) دُردنوشنده . نوشنده ٔ درد. دردآشام . دردی خوار. آنکه جام شراب را تا ته می نوشد. (ناظم الاطباء) : ساقی که جامت از می صافی تهی مباد چشم عنایتی به من دردنوش کن . حافظ. در این صوفی وشان دردی ندیدم که صافی باد عیش دردنوشان . حافظ. اهل معنی مست جام وحدت اند اهل صورت دردنوش کثرت اند. اسیر لاهیجی (از آنندراج ).