دردگین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دردگین . [ دَ ] (ص مرکب ) دردگن . دردناک . دردمند. ضعیف شده . دردناک . بِدردآورده شده . (ناظم الاطباء). اَلِم . اَلِمَة. وَجِع. شَکِع. ألیم . نَصِب : اَنسی ̍، نسی ٔ، ملک ؛ مرد دردگین . (منتهی الارب ). اکتلاء؛ دردگین کرده شدن از ضرب . تعص ؛ دردگین شدن اعصاب کسی از بسیار رفتن . تکوع ؛ دردگین شدن ساق دست . (از منتهی الارب ). قام ظهره به ؛ دردگین پشت کرد او را. (منتهی الارب ). قتد؛ دردگین شدن شکم شتر از خوردن قتاد. قد؛ دردگین شدن شکم . قصر؛ دردگین بن گردن گشتن . (از منتهی الارب ). لوی ؛ دردگین شکم . مجرود؛ کسی که از خوردن ملخ شکم وی دردگین باشد. (منتهی الارب ). مغل ؛ دردگین گردیدن شکم ستور از خوردن گیاه یا خاک . (از منتهی الارب ). ♦ چشم دردگین ؛ مرمد. رمد. رمده . أرمد. (یادداشت مرحوم دهخدا). چشم سرخ : قمر بسان چشم دردگین شود سپیده دم شود چو توتیای او. منوچهری .
دردگین . [ دُ ] (ص مرکب ) دارای درد. دردآلود. دردناک : اًثفال ؛ دردگین شدن شراب . (از منتهی الارب ).