درر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دُ رَ) [ ع. ] (اِ.) جِ دُرُ؛ درها، مرواریدها.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دُ رَ) [ ع. ] (اِ.) جِ دُرُ؛ درها، مرواریدها.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درر. [ دِ رَ ] (ع اِ) ج ِ دِرّة. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به دِرّة شود. ◄ زیادی و روانی شیر. (از اقرب الموارد).
درر. [ دُ رَ ] (ع اِ) ج ِ دُرّة. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). مرواریدهای بزرگ . (غیاث ) (آنندراج ). رجوع به دُرّ و دُرّة شود : جایی که درر باید جائی که غرر باید معلوم غررداری مفهوم درر داری . فرخی . یا مگر زین نم پیوسته زمین گوهرزاد همچو زاید صدف از باران پاکیزه درر. فرخی . اگرچه بحر به نعمت ز ابر هست فزون کمینه چیز صدفهای پردرر دارد. مسعودسعد. بیخ زمین چو افسر شاهان پر از درر شاخ شجر چو گوش عروسان ز گوشوار. سنایی . آن زلف درازش به بر خویش کشیدم پس یک دو سه بوسه زدم آن درج درر بر. سوزنی . اما به حکم آنکه شاهزاده در حداثت سن و بدایت صبا بود، آن غرر و درر چون صبا می شمرد. (سندبادنامه ص ٥١). جرعه ای بر زرّ و بر لعل و درر جرعه ای بر خمر و بر نقل و ثمر. مولوی . در است لفظ سعدی ز فراز بحر معنی چه کند به دامنی درکه به دوست بر نریزد. سعدی . نظر که با همه داری به چشم بخشایش دررکه بر همه باری ز ابر کف کریم . سعدی . درر ز شوق برآرند ماهیان به نثار اگر سفینه ٔ حافظ رسد به دریائی . حافظ. در ایذاء ومطالبت وصیت می کرد تا اصداف کیایی ایشان از درر نعمت تهی گردانید. (المضاف الی بدایعالازمان ص ٨). در ایذاء و مطالبت وصیت می کرد تا... اخلاف کدخدایی ایشان ازدرر ثروت خالی کرد. (المضاف الی بدایعالازمان ص ٨). ♦ درر دراری ؛ مرواریدهای درخشان . ◄ زیادی و روانی شیر. (از اقرب الموارد).
درر. [ دُرْ رَ ] (ع ص ) ج ِ دارّ، گویند نوق درر؛ یعنی ماده شتران بسیار شیر. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به دارّ شود.