دررو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دررو. [ دَرْ، رَ / رُو ] (اِمص مرکب، اِ مرکب ) در تداول عامه، مخرج . بیرون شد. بیرون شو: این کوچه در رو ندارد؛ بن بست است . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ پیشرفت . نفاذ. نفوذ در کلام . نفاذ امر: احکام یا حرفهای او دررو ندارد. حرفش همه جا دررو دارد. (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ (اِ مرکب ) بازار. بازار فروش . رواج . روایی . رونق . گرمی بازار: دررو نداشتن ؛ کاسد بودن : این متاع در طهران دررو ندارد. (یادداشت مرحوم دهخدا).
دررو. [ دَ ](اِخ ) دهی است از دهستان زبرخان بخش قدمگاه شهرستان نیشابور واقع در ٦ هزارگزی شمال قدمگاه، با ٤٠٧٥ تن سکنه . آب آن از رودخانه و قنات و راه آن مالرو است .مزرعه ٔ مهرآباد جزء این ده است . این ده سابقاً موسوم به ده رود بوده . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).