درزمان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درزمان . [ دَرَ ] (اِ) رشته و ریسمان تافته را گویند که در سوزن کشند. (برهان ) (از آنندراج ). ریسمانی باشد که در سوزن کشند. (مجمعالفرس سروری ). رشته و ریسمان تافته که در سوزن جهت خیاطی کشند. (ناظم الاطباء) : جهد کردن بیش از آن در حرب طاقتشان نبود بگسلد چون بیش از آن تابی که باید درزمان . لامعی (دیوان چ دبیرسیاقی ص ٩٩). در شهرگاه دوختن جامه ٔ عدوش بر درزمان کنند همی درزیان زیان . لامعی (دیوان چ دبیرسیاقی ص ١١٩). رجوع به درزمون و درزنان شود.
درزمان . [ دَ زَ ] (ق مرکب ) فی الفور. درحال . بزودی . بمجرد. (ناظم الاطباء). فوری . علی الفور. فی الحال . یکایک : شنید این سخن شاه شد بد گمان فرستاده را جست هم در زمان . فردوسی . میان کیی تاختن را ببست از آن شهر هم درزمان برنشست . فردوسی . ببردند هم درزمان پیش شاه بدو کرد شاه از شگفتی نگاه . فردوسی . بریدند و هم درزمان او بمرد پر از خون روانش به خسرو سپرد. فردوسی . چو بوسید شد درزمان ناپدید کس اندر جهان این شگفتی ندید. فردوسی . نوندی برافکند هم درزمان فرستاد نزدیک رستم دمان . فردوسی . درزمان گرددآتش و انگشت گر بگیرم به کف گل و شمشاد. مسعودسعد. آن پریزاده درزمان برخاست چون پری می پرید از چپ و راست . نظامی . دادند به شوهر جوانش کردند عروس درزمانش . نظامی . شهنشاه برخاست هم درزمان عنان تاب گشت از بر همدمان . نظامی . گر درافتد در زمین و آسمان زَهره هاشان آب گردد درزمان . مولوی . طوطی اندر گفت آمد درزمان بانگ بر درویش بر زد کای فلان . مولوی . پس طلب کردند او را درزمان آقچه ها دادندو گفتند ای فلان . مولوی . جان بدهند درزمان زنده شوند عاشقان گر بکشی و بعد از آن بر سر کشته بگذری . سعدی . در زمان از بخارا بطرف نسف متوجه شدم . (انیس الطالبین ص ١٣٩).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی