درزن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دَ رْ زَ) (اِ.) سوزن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دَ رْ زَ) (اِ.) سوزن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درزن . [ دَ زَ ] (نف مرکب ) درزننده . زننده ٔ در. کسی که حلقه بر در زند. (برهان ). آنکه در زند. کوبنده ٔ در. دق الباب کننده .
درزن . [ دَ زَ ] (اِ) سوزن . (برهان ). ابرة. در اصل درززن بود به معنی درزبند به دو زای معجمه، یک زای معجمه حذف کردند. (از غیاث ) (آنندراج ) : تهمت نهند بر من و معنیش کبر و بس خود در میان کار چو درزی و درزنند. سنائی . برای اینکه خرازان گه خرز کنند از سبلت روباه درزن . خاقانی . چون موی خوک درزن ترسا بود چرا تار ردای روح به درزن درآورم . خاقانی . همه بی مغز و از بن یافته قدر که از سوراخ قیمت یافت درزن . خاقانی . کس از مرد در شهر و از زن نماند در آن بتکده جای درزن نماند. سعدی .
درزن .[ دَ زَ ] (اِ) دوازده عدد از چیزی . (یادداشت مرحوم دهخدا). در تداول امروز عرب زبانان نیز بهمین معنی بکار رود. دوجین . دوزن .