درس
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دَ) [ ع. ]<BR>۱- (اِمص.) دانش آموزی، آموزش.<BR>۲- (مص م.) آموختن، تعلیم دادن.<BR>۳- (اِ.) هر بخش از کتاب که در یک نوبت آموخته شود ج. دروس.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دَ) [ ع. ] ۱- (اِمص.) دانش آموزی، آموزش. ۲- (مص م.) آموختن، تعلیم دادن. ۳- (اِ.) هر بخش از کتاب که در یک نوبت آموخته شود ج. دروس.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درس . [ دَ ] (ع اِ) سبق . (منتهی الارب ). قسمتی از آنچه درس داده شود.(از اقرب الموارد). ◄ راه پنهانی . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ج، دُروس . (اقرب الموارد). ◄ گر شتر. (منتهی الارب ). آثار جرب در شتر. (ناظم الاطباء). اولین آثار جرب . (از ذیل اقرب الموارد از لسان ). ◄ دم شتر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). دِرْس . و رجوع به دِرس شود. ◄ جامه ٔ کهنه و پوسیده . (از ذیل اقرب الموارد از لسان ). دِرْس . و رجوع به دِرس شود. ◄ أکل و خوردن سخت . (از ذیل اقرب الموارد از لسان ).
درس . [ دَ ] (ع مص ) کوفتن خرمن گندم را. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). دِراس . و رجوع به دراس شود. ◄ کهنه کردن جامه را. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ کهنه گردیدن جامه . (از منتهی الارب ) (از تاج المصادر بیهقی ) (از دهار) (از اقرب الموارد). لازم و متعدی است . ◄ سبق گفتن . (از منتهی الارب ). تعلیم . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ درس کتاب کردن . (از منتهی الارب ). خواندن کتاب و اقدام به حفظ کردن آن . (از اقرب الموارد). علم خواندن . (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ) (دهار) (از ترجمان القرآن جرجانی ). تعلم . (یادداشت مرحوم دهخدا). دراسة. و رجوع به دراسة شود. ◄ حائض گردیدن زن . (منتهی الارب ). حائض شدن . (تاج المصادر بیهقی ) (ازدهار) (از ذیل اقرب الموارد از لسان ). دُروس . و رجوع به دروس شود. ◄ آرمیدن با جاریه . (از منتهی الارب ) (از ذیل اقرب الموارد از اساس ). ◄ سخت گَرگین و قطران مالیده شدن شتر. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ رام کردن ناقه را. (از اقرب الموارد). ◄ بعیر لم یدرس (به صیغه ٔ مجهول )؛ شتری که سوار آن نشده باشند. (از منتهی الارب از اصمعی ). و در لسان العرب لم یدرَّس از باب تفعیل ذکر شده است . (از ذیل اقرب الموارد). ◄ ناپدید کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (دهار).
درس . [ دِ] (ع اِ) جامه ٔ کهنه . (منتهی الارب ). جامه ٔ پوسیده وکهنه . (از اقرب الموارد). ◄ دم شتر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). دَرس . رجوع به دَرس شود. ج، أدراس، درسان . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
مترادف و متضاد واژهدان
آموزش، بحث، تعلیم، مشق پند، عبرت
فرهنگ طیفی واژهدان
موعظه، سخنرانی زمزمه محبت مواد درسی: مکالمه، زبان، ریاضیات، فیزیک، شیمی، کلاس (واحد درسی)
واژگان فارسی سره واژهدان
آموزه، آموزش