درس کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درس کردن . [ دَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) درس خواندن . فراگرفتن . یاد گرفتن . آموختن . تتلمذ. تعلم . خواندن : پندحجت را بخوان و درس کن زیرا که هست چون قران از محکمی وز نیکوی و موجزی . ناصرخسرو. بغرض دوستی مکن که خواص درس «و التین »بی شره نکنند. خاقانی . «یکنزون الذهب » نکردی درس «یوم یحمی » نخواندی از تفسیر. خاقانی . نشگفت گر از فردوس ادریس فرود آید تا درس کند پیشت اخبار جهانداری . خاقانی . حرث ؛ درس کردن قرآن . مدارسة؛ با کسی درس کردن .(دهار).