درست آمدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درست آمدن . [ دُ رُ م َ دَ ] (مص مرکب ) به موقع آمدن . بهنگام آمدن : بدو گفت خسرو درست آمدی که از جان تو دور بادا بدی . فردوسی . ◄ صحیح و راست و عقلائی بودن . موافق عقل بودن . خردپسند بودن . راست و صحیح بودن . منطقی بودن . صادق آمدن : چوافراسیاب این سخن بازجست همه گفت گرسیوز آمد درست . فردوسی . چو دوزخ بدانست و راه بهشت عُزیر مسیح و ره زردهشت نیامد همی زند و استش درست دورخ را به آب مسیحا بشست . فردوسی . هرچند اندیشه می کنم درست نمی آید که ده هزار سوار ترک در میان ما باشند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٨٩). گر قول آن حکیم درست آید با او مرا بس است خردداور. ناصرخسرو. قول حکما درست آمد که گفته اند دوستان در زندان بکار آیند. (گلستان سعدی ). پند و وعظ از کسی درست آید که به کردار خوب وچست آید. اوحدی . استقناف ؛ درست آمدن رای و تدبیر. (از منتهی الارب ). ◄ کامل آمدن . بی نقص بودن . تمام و کامل بودن : چه خوش گفت این سخن پیر جهانگرد که دیر آی و درست آی ای جوانمرد. نظامی . ز بی آلتان کار ناید درست . نظامی . ناید خود از شکسته دل اندیشه ها درست . کمال اسماعیل .