درست داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درست داشتن . [ دُ رُ ت َ ] (مص مرکب ) صحیح پنداشتن . دقیق داشتن . صحیح انگاشتن . مستقیم و استوار فرض کردن . متین و محکم و برقرار دانستن : که دین مسیحا ندارد درست ره گبرکی ورزد و ژند و است . فردوسی . وگر دیر گر مرد باشی و چست ز دیر آمدن غم ندارد درست . سعدی . ♦ درست داشتن عهد و پیمان ؛ حفظ کردن پیمان . نگه داشتن عهد. عهد و پیمان استوار داشتن : چو پیمان همی داشت خواهی درست تنی صد که پیوسته ٔ خون تست . فردوسی . چرا نگفتی با من بتا بروز نخست که عهد و وعده و پیمان من مدار درست . سوزنی . ♦ درست داشتن نسبت ؛ انتساب مستقیم : نسبت فرزندی ابیات چست بر پدر طبع بدارد درست . نظامی .