درست پیمان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درست پیمان . [ دُ رُ پ َ / پ ِ ] (ص مرکب ) استوار عهد. که پیمان و عهد محکم دارد. کسی که از عهد و پیمان خود نگاهداری می کند. (ناظم الاطباء). صادق الوعد. صادق الوعده : شاه مسعود کاختر مسعود در مرادش درست پیمان باد. مسعودسعد. با پشت و دل شکسته آمد در خدمت تو درست پیمان . خاقانی . اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش حریف حجره و گرمابه و گلستان باش . حافظ. من و شوخ درست پیمانی که خم زلفش از شکن برگشت . ظهوری (از آنندراج ).