درستی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درستی . [ دُ رُ ] (حامص ) راستی . (آنندراج ). صدق . صحت . حقیقت . واقع : درشت است پاسخ ولیکن درست درستی درشتی نماید نخست . ابوشکور. که میراث بود از شه کیقباد درستی بدان بد کیان را نژاد. فردوسی . تا نباشد به درستی چو یقین هیچ گمان تا نباشد بحقیقت چو عیان هیچ خبر. فرخی . نه پنهان بر درستیش آشکار است اثرهائی کز ایشان یادگار است . نظامی . هر آنکست که ببیند روا بود که بگوید که من بهشت بدیدم براستی و درستی . سعدی . ◄ تصحیح . (آنندراج ). ♦ بدرستی ؛ یقیناً. حتماً. بیقین . بیشک : گر باده از این خم بود و مطرب از این کوی ما توبه بخواهیم شکستن بدرستی . سعدی . ♦ درستی خواستن ؛ خبر صحیح طلبیدن : درستی خواست از پیران آن دیر که بودند آگه از چرخ کهن سیر. نظامی . ♦ درستی دادن از چیزی ؛ اطلاع صحیح دادن . به صحت آگهی دادن . مطلع کردن از روی حقیقت . خبر راست و حقیقی دادن : تن شیرین گرفت از رنج سستی کزآن صورت ندادش کس درستی . نظامی . حدیث چشمه و سر شستن ماه درستی داد قولش را بر شاه . نظامی . ♦ درستی داشتن ؛ صحیح بودن . راست بودن : نیارد در قبولش عقل سستی که پیش عاقلان دارد درستی . نظامی . ♦ درستی گفتار ؛ صدق سخن .(یادداشت مرحوم دهخدا). ♦ درستی یافتن ؛ مطمئن شدن . یقین کردن : یافت درستی که من توبه نخواهم شکست کرد چو صبح نخست روی نهان در نقاب . خاقانی . ◄ صحت . تندرستی . مقابل بیماری . سالمی . سلامت . سلامت مزاج . صحت تن . اندمال . التیام . (یادداشت مرحوم دهخدا) : درستی و هم دردمندی بود گهی خوشی و گه نژندی بود. فردوسی . به عز اندر بماناد آن خداوند تنش را با درستی باد پیوند. (ویس و رامین ). سفر گر خوش نباشد با درستی بگو تا چون رود با درد و سستی . (ویس و رامین ). پس حاجت به آب بیشتر بود، که به دیگر چیزها، که نه به درستی از او بگزیرد و نه به بیماری . (الابنیة عن حقائق الادویة). کند کوژ پشتت رخ سرخ زرد جوانیت پیری درستیت درد. اسدی . گرش ابر تیره ز دیده به اشک بشوید درستی گِرَد بی پزشک . اسدی . الحبط؛ بماندن نشان ریش پس از درستی . (تاج المصادر بیهقی ) (ازمنتهی الارب ). ♦ در درستی آمدن ؛ روی به صحت نهادن . رو به بهبود نهادن . ◄ صورت طبیعی و استواری یافتن : چونکه مالنده بدو گستاخ شد در درستی آمد و درواخ شد. رودکی (ازصحاح الفرس ). ◄ پاکی و صاف بودن (هوا). سالم بودن : همدان شهری است که در عراق و خراسان متفقند که به درستی هوای آن شهر نیست . (مجمل التواریخ والقصص ). انصاف در آنست که در همدان اگر امن باشد هیچ شهری در اسلام مقابل آن نباشد از فراخی نعمت و درستی هوا و آب و غریب دوستی و درویش داری . (مجمل التواریخ والقصص ). ◄ امانت . درستکاری . صحت عمل . عدم خیانت . دیانت .استواری . (یادداشت مرحوم دهخدا)؛ اِجداد، جد؛ درستی در کار. (منتهی الارب ). سداد، سدد؛ درستی و راستی درکردار و گفتار. (منتهی الارب ). ◄ تمامیت .تمامی . سلامت . ناشکستگی . صحت . کمال . (یادداشت مرحوم دهخدا). جبر. (منتهی الارب ) : درستی گرچه دارد کار و باری شکسته بسته نیز آید بکاری . نظامی . عاشق آن شد که خستگی دارد بدرستی شکستگی دارد. نظامی . ◄ بی عیبی، چون : درستی وزن و سنگ ؛ کم نبودن آن . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ حقیقت . شایستگی . لیاقت . ◄ انتظام . ترتیب . نظم . ◄ اصلاح . ◄ هیبت . سنگینی . وقار. (ناظم الاطباء). ◄ نیکی در همه خلقها. (یادداشت مرحوم دهخدا).
درستی . [ دُ س َ / دُ س ِ ] (اِخ ) درشتی . نام دختر انوشیروان است که در حباله ٔ بهرام بود. (برهان ) (آنندراج ). و آن مرکب از دُر و ستی است . (از شرح احوال رودکی ص ١١٠٥). این نام مأخوذ از هفت پیکر نظامی است، و اگر برساخته ٔ نظامی نباشد مصحف واستی (= واشتی )، ملکه و زوجه ٔ خشایارشا باشد و نیز ممکن است کلمه آستین باشد مخفف آستینا که نام زوجه ٔ شاپور دوم بود و در اینجا زوجه ٔ بهرام پنجم دانسته شده است . (از حاشیه ٔ معین بر برهان ) : دخت کسری ز نسل کیکاووس دُرستی نام و خوب چون طاووس . نظامی .