درفتادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درفتادن . [ دَ ف ِ / ف ُ دَ ] (مص مرکب ) درافتادن . درآویختن . روی آوردن . هجوم آوردن : خروش و ناله به من درفتاد و رنگین گشت ز خون دیده مرا هر دو آستین و کنار. فرخی . با چابکان دلبر و شوخان دلفریب بسیار درفتاده و اندک رمیده اند. سعدی . ♦ بهم درفتادن ؛ بیکدیگر درآویختن . بهم درافتادن : بهم درفتادند هر دو گروه شدند از دد و دام و دیوان ستوه . فردوسی . ◄ پیش آمدن . روی کردن . دست دادن : ای دوست روزها به تنعم بروزه باش باشد که درفتد شب قدر وصال دوست . سعدی .