درفشی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درفشی . [ دَ رَ ] (اِخ )ده کوچکی است از بلوک آلیان دهستان ماسوله ٔ بخش مرکزی شهرستان فومن واقع در ١٢ هزارگزی باختر فومن بین کمادول و ماکلوان . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٢).
درفشی . [ دِ رَ ] (ص نسبی ) هویدا.پیدا. آشکار. انگشت نما. (آنندراج ). عَلَم . مشهور. ♦ درفشی شدن ؛ مشهور شدن . آوازه شدن : همانا شنیدند گردن کشان درفشی شد اندر جهان این نشان . فردوسی . نگه کن که این نامه تا جاودان درفشی شود بر سر بخردان . فردوسی . ۩ به بدی شهره شدن ؛ انگشت نما گشتن : زبان برگشایند بر من مهان درفشی شوم در میان جهان . فردوسی . ♦ درفشی کردن ؛ مشهور کردن . انگشت نما کردن . به بدی مشهور کردن . خود را به بدی مشهور کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا) : به گفتار گرسیوز بدنهان درفشی مکن خویشتن در جهان . فردوسی .