درفش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درفش . [ دِ رَ ] (اِخ )ده کوچکی است از دهستان جاوید بخش فهلیان و ممسنی شهرستان کازرون واقع در ٣١ هزارگزی خاور فهلیان و کنار رودخانه ٔ شیرین . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٧).
درفش . [ دِ رَ ] (اِ) برق و فروغ و روشنی . (از جهانگیری ) (برهان ). رشیدی گوید به این معنی درخش است نه درفش . (از آنندراج ) : درفشی بزد چشمه ٔ آفتاب سر شاه گیتی درآمد ز خواب . فردوسی . ز دریا چو خورشید برزد درفش چو مصقول گشت آن هوای بنفش . فردوسی . سپیده چو برزد ز بالا درفش درخشان کندروی چرخ بنفش . فردوسی . جهان شد ز گرد سواران بنفش زمین پر ستاره هوا پر درفش . فردوسی . بر کنار دوزخ بایستد و دوزخ زفیر می کند و شرر می اندازد، علی (ع ) زمام او بدست گیرد، دوزخ گوید: جز یا علی فان نورک أطفاء لهبی ؛ بگذر که نور تو درفش من بنشاند، او گوید بیارام ای دوزخ، آنگه مقاسمه کند گوید: یا نار هذا الی هذا لک . (از تفسیر ابوالفتوح رازی چ ١ ج ٢ ص ١٤٥ در تفسیر این آیه از سوره ٔ مائده : یریدون أن یخرجوامن النار و ما هم بخارجین منها و لهم عذاب مقیم . (قرآن ٣٧/٥). در زمین فسادی کنند و تباهی، گفتند اصل یأجوج و مأجوج من أجیج النار، از درفش آتش، یعنی به کثرت و اضطراب چون درفش آتش اند. (از تفسیر ابوالفتوح رازی چ ١ ج ٣ ص ٤٤٨ در تفسیر این آیه ٔ سوره ٔ کهف : قل انما أنا بشر مثلکم یوحی الی ّ أنما الهکم اله واحد. (قرآن ١١٠/١٨). أحاط بهم سرادقها. (قرآن ١٨ / ٢٩)؛ یعنی دودی که دم بازگیرد لا ظلیل ؛ نه سایه گستر، ولایغنی من اللهب ؛ و سود ندارد و بنگریزاند از درفش آتش دفع نکند آن را چنانکه حجاب سایه گستر منع باشد ازدرفش آتش، انها ترمی بشرر کالقصر؛ یعنی دوزخ می اندازد به هر درفشی چند کوشکی، و شرر درفش آتش باشد که ازو می جهد و اشتقاق او از ظهور است من قولهم شررت الثوب اذا نشرته، هر درفش بزرگی چند کوشکی باشد. (از تفسیر ابوالفتوح رازی چ ١ ج ٥ ص ٤٥٧)، در تفسیر این آیه از سوره ٔ المرسلات : والمرسلات عرفاً... (قرآن ٧٧ / ١). ◄ چیزی که درخشان باشد. (برهان ). ◄ پرنیان و منسوج .
درفش . [ دِ رَ ] (اِ) داغ که نهند. داغی که بر تن مجرم نهند مقر شدن را. دروش . سمه .عاذور. (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به دروش شود. ♦ داغ و درفش کردن ؛ تعذیر. (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ آلت کفشگران و موزه دوزان و غیر اینها. (لغت فرس اسدی ). افزاریست کفش دوزان و امثال ایشان را. (برهان ). دست افزاریست که کفش دوزان و امثال ایشان بدان کارکنند. (آنندراج ). آلتی است که بدان در چرم سوراخ کنند و آنرا به هندی ستالی گویند. (غیاث ). آلت سرتیز آهنین که سراجان و کفشگران و امثال آنان دارند. (شرفنامه ٔ منیری ). در تداول شوشتر آنرا دِرَوش گویند. (لغت محلی شوشتر، خطی ). آلت سراجان و کفشگران . سوزن گونه ای کفاشان را. آلتی است نوک تیز با دسته ٔ چوبین کفشگران و موزه دوزان را که بدان چرم سوراخ کنند و سپس سوزن برشته کرده از آن سوراخ در گذرانند. (یادداشت مرحوم دهخدا). آدِرَم . (برهان ). أدرام . أشفْی ̍. (دهار). بیز. سِراد. سَرید. مِخْرَز. (از منتهی الارب ). مِخْصَف . (دهار). مِسْرَد. (ملخص اللغات ) : از شعر جبه باید و از گبر پوستین باد خزان برآمد، ای بوالبصر، درفش . منجیک (از فرهنگ اسدی ). با درفش ار طپانچه خواهی زد بازگردد به تو هرآینه بد. عنصری . مکن روز بر خویشتن بر بنفش به بازیچه پنجه مزن بر درفش . عنصری . زبان چون درفش و دهن چون تغار یکایک پراکنده بر دشت و غار. اسدی . با درفش پنجه زدن احمقی باشد. (قابوسنامه ). گر تو به قفا با درفش کوشی دانی که علی حال بر محالی . ناصرخسرو. وآن باد چون درفش دی و بهمن خوش چون بخار عود مطرا شد. ناصرخسرو. مشت هرگز بر نیاید با درفش پنبه با آتش کجا یارد چخید. مسعودسعد. ای کرده دل خصم خلاف تو بنفش مشت است دل خصم و خلاف تو درفش . امیرمعزی (ازآنندراج ). نباید تپانچه زدن با درفش بدیدم درِ آن سخن می زنی . انوری . گفت کآن گربزی و رایت کو وآن درفش گره گشایت کو. نظامی . خرد رشته ٔ در یکتای تو درفش گره بازکن رای تو. نظامی . من که فرزند محمد رسول اﷲام روزی چندین درفش می زنم تا قوتی بدست آرم و تو [ عبداﷲ ] با چندین کوکبه میروی . (تذکرةالاولیاء عطار). مشو در تاب اگرزلفم ترا کشت درفش است این چرا بر وی زنی مشت . اوحدی (ده نامه ). جُزاءة؛ دسته ٔ درفش و کارد و مانند آن . (منتهی الارب ). ♦ امثال : یک سوزن به خودت بزن و یک جوالدوز (یک درفش ) به دیگران . (امثال و حکم ). مشت با درفش زدن . مشت و درفش، دو ضد، دو فراهم نشدنی، دو گرد نیامدنی . (امثال و حکم ).