درنگ کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. کَ دَ) (مص ل.)<BR>۱- کُندی کردن.<BR>۲- دیر کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. کَ دَ) (مص ل.) ۱- کُندی کردن. ۲- دیر کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درنگ کردن . [ دِرَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) پائیدن . دیر ماندن . مولیدن . فرغول . (یادداشت مرحوم دهخدا). اهمال کردن . کوتاهی کردن . مسامحه کردن . بر جای ماندن . مبادرت به کاری نکردن . تأمل کردن . سوختن وقت . تأخیر کردن . طول دادن . در تعویق و تأخیر انداختن . (ناظم الاطباء). ابطاء. اراثة. استبطاء. استثبات . اعتام . الباث . الیاء. املاذ. انتظار. اهماد. بطء. تأرض . تأمل . (منتهی الارب ). تأنی . (دهار). تباطؤ. تبطئة. (منتهی الارب ). تبین . تثاقل . تثبیت . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). تثبط. تحری .تراخی . تربث . تربص . تریث . ترییت . (تاج المصادر بیهقی ). تصقر. تعبید. (منتهی الارب ). تعتیم . تعجیز. (ترجمان القرآن جرجانی ). تعذر. (منتهی الارب ). تعریج . (دهار). تعصیل . (منتهی الارب ). تکون . (تاج المصادر بیهقی ). تلبث . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). تلبن . تلحز. تلدد. تلدن . تلعثم . تلعلم . تمرغ . (منتهی الارب ). تمکث . (تاج المصادر). تمهل . رَیْث . سجوم . طلاوة. طلواء. عتم . (منتهی الارب ). عمن . (تاج المصادر بیهقی ). لباث . لباثة. (منتهی الارب ). لبث . (دهار). لبیثة. لعثمة. لعذمة. مساء. مطاولة. مطل . مکابلة. (منتهی الارب ). مکث . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). مکثان . مکوث . مِکّیثاء. مِکّیثی ̍. ملزعنة. وتیرة. (منتهی الارب ) : به پیش اندرون بیژن تیزچنگ که هرگز نکردی به کاری درنگ . فردوسی . چو ترک اندر آید ز جیحون به جنگ نباید بدین کار کردن درنگ . فردوسی . گر ایدون که یارم نباشی به جنگ مفرمای بر گاه کردن درنگ . فردوسی . چنین گفت از آن پس که بر دشت جنگ زبونیست، برکار، کردن درنگ . فردوسی . از ایشان به تیزی نجوئیم جنگ بباید یک امروز کردن درنگ . فردوسی . تو لشکر بیارای و برساز جنگ مدارا کن اندر میان و درنگ . فردوسی . نبایدبر این کار کردن درنگ که کس را ز پیوند او نیست ننگ . فردوسی . تو مکن هیچ درنگ ار چه شتاب از دیو است که فرشته شوی ار هیچ در این بشتابی . سوزنی . سنگ در دست و مار بر سر سنگ نکند مرد هوشیار درنگ . سعدی . التکاک ؛ درنگ کردن در حجت . امداد؛ درنگ کردن از اجل معین . تدأدؤ؛ درنگ کردن خبر در رسیدن . تعجیل ؛ درنگ نکردن . تفارط؛ درنگ کردن چیزی از وقت خود چندانکه به خواهنده نرسد. تلبیث ؛ درنگ کردن فرمودن . تمظع؛ درنگ کردن از وقت چرانیدن . لوث ؛ درنگ و آهستگی کردن در امور. مطال، و مماطلة؛ درنگ و معطل کردن درادای وام و حق کسی . مماتنة؛ درنگ و تأخیر کردن در وام . (از منتهی الارب ). ◄ توقف کردن . (ناظم الاطباء). ماندن . اقامت کردن . دوام آوردن . باقی ماندن . قرار گرفتن . مدتی ماندن : به شاهی بر او آفرین کن یکی مکن پیش او در درنگ اندکی . فردوسی . در آن شارسان کرد چندان درنگ که آتشکده گشت با بوی ورنگ . فردوسی . که لشکر چو تنگ اندر آمد به جنگ به ره بر نکردند جایی درنگ . فردوسی . نیارست آمد کسی پیش جنگ دلاور همی کرد بر جادرنگ . فردوسی . به یک هفته با جام پُرمی به چنگ به مازندران کرد از این پس درنگ . فردوسی . اَبَر کیقباد آفرین کن یکی مکن پیش او بر درنگ اندکی . فردوسی . نکرد ایچ بر تخت شاهی درنگ سپاهی بیاورد با ساز جنگ . فردوسی . وگر پسند کند خدمت ترا یک روز به روز جز به درِ او مکن درنگ ومپای . فرخی . ز بس شتاب که جود تو بر خزینه کند درم همی نکند در خزانه ٔ تو درنگ . فرخی . چنان باید که در وقت که بر این نبشته که به خط ماست واقف گردی از راه نسا سوی درگاه آئی و به خوارزم درنگ نکنی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٧٤). تعتیم ؛ درنگ کردن در مهمانی . غبور؛ درنگ کردن و باقی ماندن . کلسمة؛ درنگ کردن در ادای حقوق از کاهلی . (از منتهی الارب ). ◄ ایستادگی کردن . ثبات قدم نشان دادن : که جَستی سلامت ز کام نهنگ به گاه گریزش نکردی درنگ . فردوسی . خروشید کای نامداران جنگ زمانی دگر کرد باید درنگ . فردوسی . بر ایشان تو پیروز باشی به جنگ کنون یک زمان کرد باید درنگ . فردوسی . هر که پردل تر و دلاورتر نکند پیش او به جنگ درنگ . فرخی . ◄ تأمل کردن . دقت کردن . تأنی کردن . آهستگی کردن . بررسی کردن . غوررسی : از آن پس که پیروز گشتی به جنگ به کار اندرون کرد باید درنگ . فردوسی . چو سالاری از دشمن افتد به چنگ به کشتن درش کرد باید درنگ . سعدی . ◄ مکث کردن : جز این عیبش ندانستند که در سخن بطی ٔ است یعنی درنگ بسیار می کند. (گلستان سعدی ). ◄ همنشینی کردن : مکن با بدآموز هرگز درنگ که انگور گیرد ز انگور رنگ . ؟ (از امثال و حکم دهخدا).