درپی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
در پی . [ دَ پ َ / پ ِ ] (حرف اضافه ٔ مرکب ) در پس . در عقب . (آنندراج ). در دنبال . در اثر. (ناظم الاطباء). بر اثر: عَقر؛ در پی شکارافتادن . (از منتهی الارب ). ◄ پیاپی : متکاوس ؛ در پی آمدن چهار حرکات به اجتماع دو سبب (در فن عروض ). اقتصاص، اقصاص ؛ در پی قصاص شدن . تعجس ؛ در پی کاری شدن . تقفیة؛ در پی فرستادن . (از منتهی الارب ). ♦ در پی داشتن ؛ اتباع . اعقاب . اقفا. تتبیع. تعقیب . ♦ در پی رفتن ؛ تقضض . تقفی . قَت ّ. (از منتهی الارب ). ♦ در پی کردن ؛ تعاقب کردن . از پس کسی رفتن . (ناظم الاطباء). تعقیب . عقاب . معاقبة. (از منتهی الارب ). ♦ در پی کننده ؛عقیب . معاقب . (از منتهی الارب ). ◄ لازم . مهم . (ناظم الاطباء).
درپی . [ دَ ](اِ) درپه . درپین . دربه . دربی . پینه و پیوندی که برجامه دوزند. (برهان ). اگرچه اصل آن درپی بوده، به فتح بای پارسی، اکنون به کسر، با اعمی و موسی قافیه کنند. (انجمن آرا) (آنندراج ). رقعه . (از منتهی الارب ).وصله . و ژنگ . پاره : جئة؛ درپی کفش . (منتهی الارب ). ♦ درپی پذیر ؛وصله بردار. (یادداشت دهخدا). ♦ درپی پذیرفتن ؛ قابل وصله و پینه بودن . (ناظم الاطباء) : سیه گلیم خری ژنده جل و پشماگند که ژندگیش نه درپی پذیرد و نه رفو. حکیم سوزنی (از آنندراج ). انعشاش ؛ درپی پذیرفتن پیراهن . (از منتهی الارب ). ♦ درپی خواه ؛ وصله خواه . جامه ٔ کهنه و پاره که لازم است آنرا وصله کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا): ارقعالثوب ؛ درپی خواه شد جامه . تلدم ؛ درپی خواه گردیدن جامه و موزه . (از منتهی الارب ). ♦ درپی دوختن ؛ وصله کردن : گر بدرد ز برق آن ژنده درپی از مهر و مه بر آن دوزم . حکیم اورمزدی (از آنندراج ). ♦ درپی زدن ؛ وصله زدن . وصله کردن : سلطان اولیا دید قد تو در طریقت از جامه ٔ خضر زد بر جامه ٔ تو درپی . سیف اسفرنگی (از آنندراج ). ♦ درپی کردن ؛ وصله کردن . وصله زدن . پینه دوختن . رقعه دوختن . پاره زدن : الباد، تلبید، تلدم، تلدیم، ردم، صلة، وصل ؛ درپی کردن جامه را. فرطمة؛ دوختن بینی موزه را و درپی کردن . (از منتهی الارب ). فشاغ ؛ چرم پاره ای که از آن مشک را درپی کنند. نفابة؛ درپی کردن موزه را. (از منتهی الارب ). ♦ درپی کرده ؛ وصله شده . رقعه دوخته . پیوندبست . پینه زده : مرقع، متنصح ؛ جامه ٔ درپی کرده و نیکو دوخته . مقبل، مقبول، همل ؛ جامه ٔ درپی کرده . هدم ؛ جامه ٔ کهنه ٔ درپی کرده . (منتهی الارب ). ♦ درپی کننده ؛ وصله زننده . لخه دوز در تداول خراسان : لادم ؛ درپی کننده ٔ جامه . مُنقل ؛ درپی کننده ٔ نعل و موزه را. (از منتهی الارب ). ♦ درپی نهادن ؛ وصله کردن . پینه نهادن . (ناظم الاطباء). پاره دوختن : ترقیع؛ عَش ّ، لقط؛درپی نهادن جامه را. (از منتهی الارب ). ♦ درپی نهاده ؛ جامه ٔ وصله شده . (ناظم الاطباء).