درکردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درکردن . [ دَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) داخل کردن . در درون نهادن . بدرون دفع کردن . در میان راندن و داخل کنانیدن و بدرون آوردن . (ناظم الاطباء): قضا را بر در شهری به تهمت جاسوسی گرفتار آمدند هر دو را به خانه در کردند. (گلستان سعدی ) تختّم ؛ انگشتری در کردن . (تاج المصادر بیهقی ). تمتین ؛ در کردن رشته ٔ موی طرائق خیمه تا سر ستون ندرد خیمه را. (از منتهی الارب ). ♦ پیش درکردن ؛ جلو انداختن . در پیش بردن : گله پیش درکرد و میرفت شاد شکیبنده می بود تا بامداد. نظامی . ◄ درج کردن . در میان نشاندن . (ناظم الاطباء). ◄ مزج کردن . ریختن . نهادن : گل و شکر [ گاه گل انگبین ساختن ]به طشتی یا ملاکی چوبین یا طغاری سفالین در کنند، یک تو گل یک تو شکر. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). زمین آن از نمک بود لقمه از دستش بیفتاد از زمین برگرفت و بخوردطعم آن خوشتر یافت از آن بفرمود تا برگرفتند و بیاوردند و بخوردنی درکردند و این رسم بماند. (مجمل التواریخ والقصص ). ◄ بیرون کردن . خارج کردن : در کردن کسی را از جائی ؛ او را به رفتن داشتن . از آنجا بیرون کردن : آخر او را از این جا در کردید. (یادداشت مرحوم دهخدا). ♦ بدر کردن دست ؛ بریدن آن . جدا ساختن از بدن . دور کردن از تن : درویشی را ضرورتی پیش آمد گلیم پاره ای بدزدید، حاکم فرمود که دستش بدر کنند. (گلستان سعدی ). ◄ کم کردن : در کردن وزن ظرف از وزن چیزی ؛ کم کردن وزن ظرف از وزن او. (یادداشت مرحوم دهخدا). در رفتن : ظرف درکرده ؛ ظرف در رفته . خالص . ♦ خستگی درکردن ؛ رفع خستگی کردن . ♦ در کردن باد از... ؛ بیرون کردن هوا از آن . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ بیختن . نخل، چنانکه چیزی را از الک و حریر: از الک یااز غربال یا از حریر در کردن ؛ با الک و... بیختن . فرو گذاشتن با الک و غربال و حریر. (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ پالائیدن، چنانکه مایعی خره دار رااز خرقه ای . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ درتداول عامه، گشاد دادن . افکندن . انداختن : تفنگ یا توپ درکردن ؛ گشاد دادن آن . گشاد دادن گلوله ٔ آن . (یادداشت مرحوم دهخدا). تیر از تفنگ و توپ و کمان و جز آن بیرون کردن . (ناظم الاطباء). ◄ رها کردن .از اتصال بیرون آوردن، چنانکه در بافتنی . در بافندگی، گره یا گره ها از تار و پود فروگذاردن . ◄ پینه و وصله زدن . (از ناظم الاطباء).