درکشیده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درکشیده . [ دَ ک َ /ک ِ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) کشیده . ◄ برآورده . کشیده . ساخته : سطح محوط؛ بامی دیوار درکشیده . (دهار). ◄ برشته درآمده . برشته کشیده : مسمط؛ مروارید به رشته درکشیده . (دهار). ◄ گسترده . پهن کرده . (یادداشت مرحوم دهخدا) : خاک افزون از آنکه دارد تاو درکشیده به پشت ماهی و گاو. عنصری . ◄ پنهان کرده ؛ مطوف ؛ به روی درکشیده . مطوق ؛ روی درکشیده . (دهار). ◄ فراهم آمده . جمع شده . ♦ درکشیده روی ؛ ترنجیده روی : مضمرطالوجه ؛مرد ترنجیده و درکشیده روی . (منتهی الارب ). ♦ درکشیده شدن ؛ ترنجیده شدن . درهم شدن . درکشیده شدن پوست از پیری . ترنجیدن . تجعد: اقلعفاف ؛ درکشیده شدن پوست . اکتناع ؛ درکشیده شدن پیر از پیری . قَفع؛ درکشیده شدن دست و پای و جز آن . قِماص، قَمص ؛ درکشیده شدن پی اسب . کَنَع. درکشیده شدن و خشک گردیدن انگشتان . منقبض ؛ درکشیده شده . (از منتهی الارب ). ◄ پنهان ساخته . مختفی شده . ♦ روی درکشیده ؛ روی پنهان کرده . روی مخفی کرده : ای روی درکشیده به بازار آمده خلقی بدین طلسم گرفتار آمده . عطار (دیوان چ تفضلی ص ٧٤٩). رجوع به روی درکشیدن در ردیف خودشود.